۱۰.۱۸.۱۳۸۹

دوره‌ي گذار از سيستم مادرسالاري به سيستم پدرسالاري

اين دوره سالهاي 4000 تا 2000 ق.م را در برمي‌‌‌گيرد كه دوره‌ي گذار وبرآمدن جامعه‌ي برده‌داري مردسالار است. درگيرهاي اين دوره در اسطوره‌هايي كه امروز به دستمان رسيده‌اند بازتاب يافته اند. همچنين درگيري بين دو سيستم متضاد را نيز بيان مي‌دارد كه تاثير خصوصيت هر دو جنس زن و مرد در آن وجود دارد. درگيري اساسي در ميان نظام جامعه‌ي عدالت‌گستر، برابري‌خواه و بدون طبقه‌ي نوسنگي زن‌سالار با سيستم جامعه‌ي رقابت‌گر، خشونت‌گرا و طبقاتي مرد‌سالار روي داده است. به بياني ديگر، اصطكاك و تصادف نيكي، زيبايي و پاكيزگي انسان با بدي، مكاري، پليدي، منفعت‌پرستي و خشونت و فشار ـ كه عكس جوهر انسان است ـ روي داده است.
انقلاب نوسنگي كه تحت پيشاهنگي زن در حدود 12 هزار سال قبل روي داد، بزرگ‌ترين گام در راستاي اجتماعي شدن بود. تأثير اين گام بر سير پيشرفت انساني از طريق نهادهاي مادي و معنوي بر ساختار ذهنيتي تاكنون هم ادامه يافته است. حتي امروزه هم خواسته‎هاي شديد انسان در مورد ذهنيت زندگي آزاد طبيعي، رفاقت شاداب با طبيعت، ساختار روحي كه در آن قدرتهاي خدايي ترسناك حاكم نبوده، احساسات نيرومند مادرانه، خواسته‎ي برابري زن و مرد، همچنين زراعت و دامداري‎ـ كه امروزه نيز با محصولات و ابزارهايش تمدن غرب را تغذيه مي‎كند‎ـ خالق همه‎ي اينها و عناصر اصلي تغذيه كننده‎ي دايمي و كنوني تمدن و در رأس آنان ايدئولوژي، انديشه و ساختار زبان‎ـ واژه، كشف و استخراج معادن؛ انقلاب زراعي نوسنگي و زندگي يكجانشيني متكي بر آن در مناطق غير شهري بوده است. موقعيت زن كه بنيانگذار اين سيستم شكوهمند ـ از ديناميزم‌هاي اساسي تمدن امروزي ـ بوده است، عميق‌ترين تضاد تاريخي را با موقعيت مطرود امروزي او از تمدن تشكيل مي‌دهد. با غالبيت يافتن تمدن امروزي بر تمدن نوسنگي، زن نيز رفته‌رفته از صفحه‌ي تاريخ و زندگي طرد و محكوم به نابودي گشت. درك صحيح اين دوره‌ي دو راسي، از لحاظ نحوه‌ي شكل‌گيري و بطور كلي ساختار نظام مرد‌سالاري داراي اهميت فوق‌العاده‌أي است. بدون ترديد اين تحولات كه پس از دوران مادرسالاري روي داده‌اند، بصورت آني و يا در مدت كوتاهي روي نداده‌اند، بلكه يك دوره‌ي تقريبا دو هزار ساله را دربرمي‌‌گيرد. يعني نه زن، در يك لحظه از تاريخ زدوده شده و نه مرد هم در يك چشم به هم زدن تمام نيروي اقتدار را بدست آورده است.
آغاز دوره‌أي جديد پس از پايان دوره‌أي قديمي از تاريخ، در حاليكه يك درگيري مداوم قديمي؛ جديد را به همراه آورد، براي برتري يافتن يكي بر ديگري، همواره زحمات و دردهاي فراوان را موجب شده است. يعني در تمامي موارد، درگيري و ستيز بين كهنه‌پرست و نوگرا همواره به پيروزي نيروي نوگرا انجاميده است. نتيجه آن كه، نظامي كه خود را تجديد و متحول نسازد در برابر آلترناتيو‌هاي جديد محكوم به نابودي خواهد بود. اين واقعيت را مي‌توان در شكست نظام اجتماعي مادرسالاري در برابر نظام آلترناتيو پدرسالاري نيز مشاهده نمود. همچنانكه هر نظام قديمي، پايه‌ي نظام جديد را تشكيل مي‌دهد، نظام اجتماعي مادرسالاري هم، پايه‌ي نيرومند نظام جوامع طبقاتي پدرسالاري يا دوران جوامع طبقاتي را ـ كه به بياني ديگر تحت عنوان تمدن ارزيابي مي‌شود ـ بوجود ‌مي‌آورد. زيرا ديالكتيك توليد براي رفع نيازها و به فراخور توليد، پيشرفت اجتماعي و به نسبت اجتماعي شدن، رشد آگاهي و توليد پيشرفته‌تر، براي اولين بار پايه‌أي نيرومند براي بشريت در نظام اجتماعي مادرسالاري بوجود آورده است.
جامعه‌ي زراعي نوسنگي در دوره‌ي طولاني تكامل خويش، بويژه در فاصله‌ي بين سالهاي 6000 تا 4000 ق.م، راهگشاي ساخت وسايل توليد پيشرفته‌تر و آگاهي فني براي توليدي بيشتر بوده است. ابزارهايي چون گاو‌آهن، چرخ‌هاي سفالگري، وسايل بافندگي، استفاده از نيروي حيوانات، فرهنگ بسيار غني گياهي و حيواني، چرخ، معماري خانه‌ها، شهرسازي، اساطير متكي بر نگرش چند خدايي و ساير فاكتورها براي گذار به دوران تمدن كافي و كامل بودند. اين فرهنگ در كناره‌هاي حاصلخيز رودخانه‌هاي دجله و فرات با يك سازماندهي اجتماعي برتر از ساختار قبيله‌أي، مي‌توانست راهگشاي افزايش توليد قابل توجهي گردد. تمدن‌هاي سومر و مصر كه پيشاهنگ اين دوره بودند، اين سازماندهي‌هاي جديد مورد نياز به همراه شرايط متغير توليد را بيشتر در اطراف پرستشگاهها توسعه دادند. پرستشگاهها، مراكز ايدئولوژيك توسعه‌‌ي عقايد اجتماعي بودند. حقيقت گذار از عقيده الهه‌گري به عقيده‌ي كاهن ـ شاه، مرتبط با برقراري نفوذ پرستشگاهها بر جامعه بوجود‌ آمده است. نظامي كه باعث برقراري اقتدار كاهنان در پرستشگاه گرديد، داراي دو بعد است، منسوخ شدن افكار ديني‌ كه با توتم‌هايي مشخص بيان شده و متكي بر نظام مادرسالاري و يا پدرسالاري بودند/ و جايگزيني آنها با نگرش ديني‌ ريشه‌أي‌تر و معقولانه‌تر در واقع آنچه روي داد يك انقلاب ايدئولوژيك بود. توليد كم ناشي از محدوديت متكي بر روابط خويشاوندي موجود در ساختارهاي قومي از طريق نيروي رنج مشترك تمركز يافته در اطراف پرستشگاهها از ميان برداشته مي‌شد. اين شيوه‌ي كار مشترك راهگشاي توليدي فوق‌العاده مي‌شد. توليد افزوده باعث ايجاد مزارع وسيع‌تر و در نتيجه انفجار در توليد گرديد. به همين دليل هنگاميكه مالكيت پرستشگاهها با صنايع مورد نياز يكي شدند، هسته‌ي جامعه‌ي نوين ـ هم در زير بنا و هم در رو بنا ـ بوجود آمد.
يعني رحم اصلي جامعه‌ي نوين در بطن پرستشگاه شكل گرفت. پرستشگاهها با تكيه بر شكل جديد توليد، تقسيم كار و روبناي ايدئولوژيكي آن را بوجود آوردند. در واقع، جامعه‌ي نوين صرفا بر پايه‌ي بكارگيري خشونت پديد نيامد، اين امر از طريق اعتقاد به اساطيري واقع‌بينانه‌تر و شيوه‌ي توليدي كه قدرت بهره‌وري خويش را به اثبات رسانده بود، صورت پذيرفت. يعني انسانيت در آغاز هيچگاه تصور و يا باور نمي‌نمود كه نظام اجتماعي نوين بعدها به حاكميتي بي‌رحمانه و طاقت‌فرسا و به جامعه‌أي متكي بر شيوه‌ي برده‌داري تبديل گردد. مشكل مي‌توان گفت كه كاهنان نيز در اين باره با آگاهي كامل و حيله‌گري عمل نموده‌اند. آنان تحول و پيشرفتي قابل توجه در مقايسه با جامعه‌ي قديمي در عمل به اثبات مي‌رسانند و مي‌توانستند آن را قابل اعتقاد سازند. زيرا هيچ صورت‌‌‌‌بندي اجتماعي بدون اثبات برتري خويش نمي‌‌تواند از خشونت استفاده كند و نيز نمي‌تواند پيشرفت نمايد. خشونت و زور تنها در نابودي نظام قديمي ـ كه اهميت خويش را از دست داده است ـ و تولد نظام جديد مي‌تواند ايفاي نقش كند.
اين دوره، دوره‌أي است كه به رنج انسان بعنوان ابزار توليد نگريسته نشده، فراواني و افزايش ماديات صورت پذيرفته و بر اين اساس افراد زيادي فرصت و امكان پرداختن به امور ديني، صنعتي و مديريتي را پيدا نمودند. در عين حال، دوره‌أي است كه با بوجود آمدن نظام خدايان بعنوان يك مركز مديريت معنوي، حاكميت چشمگيري بر ذهن، انديشه و روان انسانها پديد آمد. بدين شكل، تحولات مادي و معنوي بطور متقابل همديگر را تغذيه نموده، خانواده ـ مالكيت مقدس و دين نهادينه گشته و بعنوان تكيه‌گاه اصلي، خانواده مجددا سازماندهي شده و بدين شكل جامعه بر اساس وحدت خوني و نسبي حالتي طبقاتي يافته و به ساختاري با نهادهاي جديد دست يافت. در اين باره، هيچ ايدئولوژي‌أي به اندازه‌ي اساطير سومري شانس تاثيرگذاري بر انسانها را پيدا ننموده است. اساطير سومري چنان جوي ايجاد نموده بودند كه حتي كاهن ـ شاهان نيز به جاي آوردن واجبات آنها با بعنوان قوانين الهي به حساب مي‌آوردند. در واقع آنچه از اين طريق پديد آمد، حاكميت ايدئولوژيكي‌أي بود كه منافع آنها را ابديت بخشيد. اما اين را با باور كردن و باوراندنش بعنوان بازتاب زميني نظام خدايي آسمان و به شيوه‌أي كاملا ماهرانه انجام داده و بصورت يك هنر معظم و شگفت‌انگيز خلاقيت اجتماعي به پيش بردند. در اين نظام پرستشگاهي هر كس از كاهن ـ شاه گرفته تا زارع زحمت‌كش مجبور بود با توجه به موقعيت تعيين شده‌اش همچون يك اطاعتگر قانون رفتار نمايد. بنا به اين نظام، همه‌ي عواطف و احساسات، آن‌گونه كه خدا مي‌خواست داراي مفهوم بودند. احساساتي مطابق نظر اشخاص و يا آن طور كه آنان مي‌خواستند، وجود نداشت. همچنين انديشه‌أي غير از دنياي انديشه‌ي خدايان وجود نداشت. نظامي مطرح بود كه بجز فرموده‌هاي آنان، نظر ديگري اعتبار نداشت، ازلي و ابدي بود. كاهن ـ شاه كه اين اثر ايدئولوژيكي را صاحب شده بود، با خداي جاودان يكسان انگاشته و براي زندگي در دنياي ديگر با تمام عايداتش به مزار سپرده مي‌شد. كساني كه همراه با كاهن ـ شاه به خاك سپرده مي‌شدند، آن را يك وظيفه مي‌دانستند، حتي كلمه‌أي مبني بر ترس و آزار بر زبان نمي‌آوردند.
در جامعه‌ي سومر كه پيشرو در گذار نظام اجتماعي مادرسالاري به پدرسالاري بود، تبعيضهاي جنسي به موزات تبعيضهاي طبقاتي گسترش يافت. در حاليكه الهه‌ها در اوايل از موقعيت برتري برخوردار بوده و كاهنان زن در پرستشگاهها همانند كاهنان مرد ذي‌نفوذ بودند، كم‌كم به مرتبه‌ي دوم نزول يافتند. در دوران سومريان، زن هنوز از احترام خاصي برخوردار بوده و چيزي از دست نداده بود. در نظام خدايان مهم از سهمي مساوي برخوردار بود. تا جايي كه در اساطير بازتاب يافته است الهه "نين هورساك" با خداي مكار و فرزانه، "انكي" به تسويه حسابي ريشه‌أي پرداخت. اين درگيري بطور كلي به سازش انجاميده است. اين الهه بعدها كه تحت نام اينانا ظهور يافت، بعنوان الهه‌ي مبتكر و خلاق دوران نوسنگي، قوانين تمدن ـ مه‌هايش ـ يعني ابتكارات خويش را از انكي باز پس گرفته و از "اريدو" (شهر انكي) به شهر خود "اوروك" انتقال مي‌دهد و در اين كار موفقيت شاياني بدست مي‌آورد. در اساطير سومري به دليل آنكه در عين حال ايمان و اعتقاد راسخي بدانها وجود داشت، وجه‌أي ديني پيدا نموده بودند. جامعه‌ي طبقاي سومر و خداي مرد مكار و فرزانه، "انكي" كه تمام ارزشهاي جامعه‌ي نوسنگي را از الهه‌ي سومري اينانا غصب كرده بودند، در واقع بدين شيوه سامان و موجودي جنس زن در جامعه را از او گرفتند. اين، بيان اسطوره‌أي، ديني و ادبي روابط و تضادهاي بين خدايان و الهه‌ها و راهگشايي آن بر درگيري‌ها و دادوستدها مي‌باشد كه به شكلي در جامعه بازتاب يافته است.
به بياني، در ضمن گذار از سيستم مادرسالاري به پدرسالاري علاوه بر شكل نوين توليد، دگرگوني معادلات به نفع مرد نيز نقش مهمي ايفا نموده است. مرد قبلا هيچ نقشي در زراعت بر عهده نداشت اما با نقشي كه در راندن خيش عهده‌دار شد، رفته‌رفته در اين عرصه صاحب مهارت گشت كه اين به عاملي تعيين‌كننده در ايجاد زمينه‌أي براي تغيير در معادلات تبديل گرديد. با كشف آهن، خيش آهني جايگزين خيش چوبي شد. اين، هم سرعتي فوق‌العاده در امر توليد پديد آورد. مرد در استفاده از خيش آهني ماهرانه‌تر عمل كرد. زيرا مرد در بكار‌گيري آهن و استفاده از ابزارهاي آهني پيشرو بود. همراه با پديد آمدن توليد اضافي پس از بكارگيري آهن، ساخت جنگ‌ افزارها به انحصار مرد درآمد. با توسعه‌ي اراضي قابل كشت و پيچيده و دشوارتر شدن كارها، تضعيف قدرت تاثير‌گذاري زن در اين عرصه به موازات افزايش مشاركت مرد صورت گرفته است. مرد كه بتدريج استفاده و نظارت بر وسايل و ابزارهاي توليد را در دست گرفت، براي ايجاد زمينه‌هاي اعمال نفوذ و تاثير خود بر زندگي اجتماعي نيز تلاش نموده و ويژگيهاي مشخصي كه در جريان شكارگري كسب نموده بود را در جنگ حاكميت عليه زن تا به آخر مورد استفاده قرار داد. مرد به دليل اينكه نيك مي‌دانست با يك حمله نمي‌تواند ارزشهاي آفريدي دست زن را تصاحب كند، در اوايل زن را مستقيما مورد هدف قرار نداد. براي انجام اين تحولات ريشه‌أي، نخست به يادگيري آنها يا جزئياتشان همت گماشت. مرد پايه‌هاي سيستم جامعه‌ي طبقاتي پدرسالاري را كه خود در آن حاكميت را بدست گرفت، بدين شيوه ايجاد نمود.
زن كه در دوران حاكميت خويش، با ايجاد تحولات و اختراعات فراوان راه پيشرفت تاريخ بشري را هموار نمود، خود را با اين شرايط پيچيده گشته، جديد توليد هماهنگ نساخته و صرفا به شيوه‌ي قديمي كه جوابگوي نيازها و خواسته‌هاي اجتماعي جديد نبود، بسنده كرد. يعني در دست گذشته‌ها اسير مانده وسيستم آفريده‌ي خويش را متحول نساخته و يا متحول ساختن آن را چندان ضروري ندانسته و بر حفظ گذشته‌‌ اصرار ورزيده است. مرد با استفاده از اين فرصت، محصولات توليدي زن را بصورت كالاي تجارتي درآورده و به مناطق خارجي انتقال داد. توليدات و فراورده‌هاي جامعه‌ي خويش را به ساير جوامع نيازمند فروخته و بازرگاني را آغاز نمود. مرد كه دست به تجارت زده بود، به موازات پيشرفت ابزارهاي توليد، محصولات افزوده را به چندين برابر قيمت واقعي به فروش رسانده و از اين طريق بسيار ثروتمند گرديد. اين در واقع، نخستين شكل سرمايه‌داري و يا شكل ابتدايي آن مي‌باشد. اين اولين روابط سرمايه‌داري در محوريت مرد و بر روي ارزشهاي خلق شده از سوي زن شكل گرفت.
مناسبات مالكيت اشتراكي و خصوصي در اين دوره‌ي جامعه‌ي گذار توسعه يافته و نهادينه شد. هر دو شكل مالكيت بر روي زمين بوجود آمد. صنايع از زمين مستقل شده و بصورت شغل‌هاي معمول درآمدند. پيشه‌هايي كه در اقتصاد حالت گريزناپذير يافتند. از جمله بازرگاني، نجاري، معدنكاري‌، بافندگي و سفالگري، پايه‌ها و تكيه‌گاههاي اصلي جامعه‌ي نو پاي جامعه‌ي طبقاتي بودند كه بر اساس مالكيت خصوص رشد مي‌يافت. نهادينه‌شدن زيربناي اقتصادي و نيز نهادينه شدن روبناي جامعه در مراكز پرستشگاهي موسوم به زيگورات، راه را بر بروز سازماندهي جديدي گشود كه تا آن زمان در تاريخ اجتماعي بي‌نظير بود. ساختار رشد يابنده و پيچيده شونده‌ي جامعه، ذهنيت و سازماندهي‌هاي جديدي را به همراه خود مي‌آورد.، در جريان اين نهادينه‌شدن جديد، در كنار روابط نسبي، يك ساختار جديد اجتماعي متكي بر ويژگي‌هاي پيشه‌أي شكل گرفت.
تا اين دوره هنوز نقش مرد در امر توليد تعيين نشده بود. مرد به موازات درك اين واقعيت، برخوردش با زن نسبت به گذشته كاملا عكس شد. در حاليكه در گذشته با زن همچون الهه برخورد مي‌كرد، اين‌بار مرد بواسطه‌ي برتري جنسي‌اش خود را خدا ـ شاه اعلام نمود. مرد از اين پس، پدر فرزندان زن به حساب مي‌آمد. به همان شيوه، پدربزرگ (جد) جامعه نيز به حساب مي‌آمد. هم راستا با اين دگرگوني، "حقوق مادر" هم كه در جامعه‌ي مادرسالاري حاكم بود به نفع مرد تغيير مي‌يابد و تمامي قوانين اجتماعي به نفع جنس مرد يعني پدر به اجرا درآمدند. مناسبات رضاعي و نَسَبي كه بنيانهاي حقوق مادري را تشكيل مي‌داد ديگر بصورت روابط خوني صرفا متكي بر خون پدر توسعه پيدا كرد. يعني يكي از مهم‌ترين دلايل اخذ سلسله مراتب اجتماعي از زن و دگرگون ساختن آن به نفع مرد، آغاز تعيين زنجيره‌ي نسلي نه بر اساس مادر بلكه پدر بوده است. مرد با افزايش مشاركتش در فرايند توليد، مهارت خاصي در پيشه‌ها كسب نموده و توليد افزوده را در دست گرفت. بدين ترتيب سرمايه‌ي جمع‌ كرده را به فرزنداني كه از زن خود به دنيا مي‌آمدند واگذار مي‌نمود. در حاليكه در نظام اجتماعي مادرسالار و بنا بر حقوق مادري، عايد بودن و يا نبودن فرزندان به پدر هيچ مفهومي نداشت. با مشخص شدن آن مطابق ذهنيت پدرسالاري، پايه‌ي روابط اجتماعي پديد آمدند. مطابق اين قوانين تعيين شده از سوي مرد، فرزندان زاده شده از يك زن بعنوان فرزندان مشخص وي يعني مُلك و سرمايه‌ي مادي مرد به حساب مي‌آمدند. از اين لحاظ، واگذاري ملك و سرمايه‌ي شخصي به فرزنداني كه نسل او را ادامه مي‌دادند، آغاز گرديد.
مطابق اين زنجيره‌ي نسلي، مقام جديد زن از يك مولد كودك كه نسل و ملك مرد را ادامه مي‌داد، فراتر نمي‌رفت. زن ديگر بصورت يك كالاي تجارتي در مي‌آيد كه بر ثروت و دارايي شخصي پدرش از طريق ازدواج بين عشيره‌أي مي‌افزايد. به بياني؛ ازدواج، طلاق، تعداد فرزندان و جايگاه آن در درون جامعه و خانواده به اختيار و انحصار مرد درآمد.
اين دگرگوني زير و روبنايي در نقش اجتماعي زن در ابتدا، تا جائيكه در اسطوره‌ها بازتاب يافته، باعث واكنش مشخصي از سوي وي گرديد؛ اما به دليل ساختار طبيعي‌اش مبازه شديدي را به انجام نرسانده است به عبارت ديگر به موازات قرار گرفتن در موقعيت جديدش تا حد زيادي بي‌تاثير گرديد. اما به هر حال، قرار گرفتن در اين موقعيت جديد براي زن، دو هزار سال طول كشيد. در اين دوره‌ي دو هزار ساله‌ي گذار پس از مبارزاتي گاها شديد و گاها خفيف، خصوصيت حاكميت‌گرانه‌ي مرد به پيروزي رسيد. در انجام اين ستيز، جنس حاكم مرد نهادها و سيستم خويش را بصورت شكل نخستين مراكز دولت در درون زيگورات پايه‌ريزي نمود.
ترفيع مقام كاهنان بيانگر افت تدريجي مقام زن بوده است. بطور كلي آغاز بردگي انسان و بردگي جنس زن در پرستشگاه‌هاي كاهنان سومري و كاخهاي شاهان، بعنوان مهم‌ترين رويداد تاريخ تمدن به ثبت مي‌رسد. بعدها تنها به تقليل مقام زن بسنده نمي‌شود بلكه بصورت يكي از ابزارهاي اساسي انحطاط مورد استفاده قرار مي‌گيرد. دختراني كه براي پرستشگاه برگزيده و مورد آموزش قرار مي‌گيرند، بصورت موثرترين ابزار در شكار مردان جامعه ايفاي نقش مي‌كنند. بدين شيوه، هم جامعه تحت اداره‌ي پرستشگاه قرار مي‌گيرد و هم از سويي، زن تحقير شده به انحطاط كشانده مي‌شود. اولين توطئه‌ي پليد بدين شيوه چيده مي‌شود. براي اولين بار در پرستشگاه نيروي فوق‌‌العاده‌أي به نظام رذيلانه‌ي ميان دو جنس داده شد. اين سيستم بعدها در پرستشگاه بصورت اولين فاحشه‌خانه‌ي عمومي در مي‌آيد. مي‌دانيم كه فرهنگ و عقيده‌ي فاحشه‌خانه‌هاي عمومي براي اولين بار در شهر مشهور نيپور پديد آمد. فاحشه‌خانه‌ي عمومي موسوم به موسكاديم همچون يك منجلاب در آلوده ساختن تمام جامعه ايفاي نقش مي‌كردند. جامعه، جنس مغبون و طبقه‌ي برده به شكلي كه هيچگاه از آن ‌رهايي نيابند در درون اين منجلاب افتادند. هم از الهه‌ها و هم از انسان آزاد طبيعي انتقام گرفته مي‌شود. هم‌زمان با رسيدن اربابان جامعه‌ي حاكم مردسالارانه به مرتبه‌ي خدايي، بندگان را ابتدا در پرستشگاه و سپس در فاحشه‌خانه‌ها در اين منجلاب فرو بردند طوريكه بار ديگر هيچگاه از بلاي آن رهايي نيابند.
هم‌راستا با ترفيع جنس مرد به مقام كاهن ـ شاه و بعدها خدا ـ شاه، تمامي پيشرفتهاي تمدني كه انگِ زن در دوران مادرسالاري بر آنها وجود داشت را به خود اختصاص داده و آن عصر طلايي زن را تاكنون هم ناديده گرفته است. زيرا داراي چنان شخصيت خودخواهانه‌أي است كه هر گام تمدن‌ساز و پيشرفت را به خود منحصر دانسته و خود را آغازگر آن مي‌انگارد. جوامع طبقاتي پدرسالاري كه از دوران سومريان آغاز گرديده‌اند، همان برخورد خود‌خواهانه‌ و تصاحب‌گرانه را در قبال ارزشهاي تمدني‌زاي عصر نوسنگي ـ مادرسالاري از خود نشان داده‌اند. حتي اين سيستم جديد پدرسالار و حاكمانه‌ي مرد، آفرينش هر چيز را به سيستم آفريده‌ي دست خويش ربط داده است. بدين ترتيب، كاهنان به مقام رسيده، اصطلاح و عقيده‌ي طبقه يعني طبقه‌ي حاكم مرد را در درون پرستشگاه در كنار فرهنگ الهه‌گري و سمبلهاي الهه‌ به يك مرحله‌ي تاريخي برتر ارتقا دادند. مرد رفته‌رفته همزمان با نهادينه‌كردن سيستم پدرسالاري، رسيدن به اقتدار، تشكيل طبقات، تشكيل ارتش و تاسيس دين را آغاز مي‌نمايد. مرد با اين برخوردش، با ايجاد حاكميت خود بر زن براي اولين بار، قادر به ايجاد نخستين طبقات گرديد. يعني زن، اولين طبقه‌ي تحت ستم در تاريخ مي‌باشد و جاي گرفتن زن بدين شيوه بعنوان اولين طبقه‌ي تحت ستم در تاريخ، بستر مناسبي براي تشكليل ساير طبقات را فراهم آورده است. در بطن كليه‌ي ساختارهاي تمدني كه تا عصر كنوني هم ادامه دارند. اين نظام الهي و اسطوره‌أي سومري كه بيان اولين دولت مركزي است، قرار دارد.
هرچند تمام منابع مكتوب، سومريان را بعنوان آغازگران تاريخ تمدن مي‌‌نمايانند و اين پيشرفت تمدن‌ساز دستاوردهاي فراواني براي بشريت در پي داشته باشد اما در واقع آغاز اين تاريخ تضادي چون شكست زن و تمام بشريت را نيز بيان مي‌دارد. سومريان پيشاهنگ اين دوره و بيش از همه، نظام برده‌داري طبقاتي پدرسالار، انگ خود را بر تمام پيشرفتهاي اجتماعي در تاريخ زده و از سويي گره كورهايي كه تا كنون هم باز نشده‌اند را هم به ميراث باقي گذاشته‌اند.

انقلاب نوسنگي

در شرق مديترانه و در قوس توروس ـ زاگرس در حدود يك ميليون سال قبل، تجمع گروههاي انساني بوجود آمده بود. اين منطقه كه تاريخ نگاران آن را "هلال طلايي" ‌خواند‌ه‌اند به دليل برخورداري از شرايط مناسب آب و هوايي و غناي گونه‌هاي گياهي و حيواني، محل اسكان جمعيت بوده است. انسانها از اين منطقه به چهار سوي دنيا پراكنده شده‌اند. وجود شباهت ژنتيكي ميان انسانهاي اروپايي و آسيايي دال بر صحت اين نظريه مي‌باشد. هلال طلايي بيشتر به اراضي مابين رودخانه‌هاي دجله و فرات اطلاق مي‌گردد و نام تاريخي آن بين النهرين (مزوپوتاميا) مي‌باشد كه نقطه‌ي آغاز تشكيل جوامع ابتدايي و خاستگاه اصلي تمدن است. با پايان يافتن آخرين دوره‌ي يخبندان در حدود 20 هزار سال قبل و بوجود آمدن شرايط اقليمي مرطوب و باراني بجاي اقليم سرد و خشك، در حدود 15 تا 12 هزار سال پيش، زمينه‌ي تاسيس جامعه‌ي ميان‌سنگي بوجود آمد. شواهد دوران ميان سنگي در اين منطقه به وفور قابل مشاهده است.
پيشرفتهاي اجتماعي ارتباط نزديكي با شرايط آب و هوايي دارند. با به وجود آمدن خشكي آني هوا در حدود 10 هزار سال قبل، دوران انقلاب نوسنگي (دوره‌ي سنگ صيقل يافته) آغاز گرديد. قبل از آن، دوره‌ي شكار و جمع‌آوري ميوه‌ها وجود داشت. آثار جامعه‌ي نوسنگي كه كهن‌ترين مدارك تاريخي كشف شده تاكنون مي‌باشند، در قسمتهاي شمالي دجله و فرات قابل مشاهده است. ماهيت اصلي انقلاب نوسنگي، انقلاب روستا نشيني مي‌باشد كه مي‌توان آنرا دوران آغاز زراعت و اهلي كردن حيوانات نيز ناميد. حفاريهاي انجام گرفته در دياربكر، ارگاني، چاي اوني ، (رودخانه كوته بر) (Koteber)، باتمان، (رودخانه خالان) (Xallan) و اورفا و سيورك (نوالا چوره) (Nevala Core) نشان مي‌دهند كه قدمت سكونت دسته‌جمعي در اين مناطق به حدود 10 هزار سال قبل بر مي‌گردد. در قسمتهاي زيرين تپه‌هاي خاكي اين مناطق، اولين روستاهاي دوران نوسنگي، "گوند"، يافت شده‌اند. در زبان كردي "گوند" به معناي روستا مي‌باشد. در زبان لويي‌ها ـ يكي از اقوام باستاني آسياي صغير جزو خانواده زبان آريايي ـ گوند به معناي سرزمين‌هاي مرتفع است. "گوندوانا" بعدها به "كردين" و در سده‌هاي ميانه در زمان سلجوقيان ايران به كردستان تغيير نام مي‌يابد. با نگاه به تپه‌هاي خاكي فراواني كه امروزه نيز ديده مي‌شوند، مي‌توان گفت كه انقلاب نوسنگي در اين منطقه بطوري گسترده و موثر بوقوع پيوسته است. در هيچ جاي دنيا نمي‌توان محلهاي سكونت دسته جمعي كه داراي چنين قدمتي باشند را يافت.
جامعه‌ي نوسنگي، همانند جامعه‌ي ميان سنگي، از اين مناطق به چهار سوي دنيا بسط و گسترش يافت، اين نظريه عموماً مورد قبول واقع ميشود. انقلاب نوسنگي در جريان اصلي دوره‌هاي ما قبل تاريخ نقش داشته و در عين حال بدليل ماهيت اجتماعي آن، شرايط لازم براي زمينه سازي تشكيل تمدن را در بطن خويش پرورانده است. جامعه‌ي نوسنگي در فاصله سالهاي 6000 تا 4000 ق.م در اراضي پست ما بين رودهاي دجله و فرات توسعه يافته است. جامعه‌ي نوسنگي با گذار از فرهنگ "تل خلف" و جذب غناي آن در 6000 ق.م به شمال افريقا (مصر)، جنوب رودخانه‌ي فرات (خليج بصره) و آسياي صغير (چاتال هويوك) (Chatalhoyuk)، در حدود 5000 ق.م به فققاز، شمال درياي سياه، بالكان، شمال شرقي ايران، هندوستان، پنجاب و كناره‌هاي دره سند، در 4000 ق. م به چين، كل اروپا و در 3000 سال ق.م به قاره آمريكا اشاعه يافته است. نظريه‌ي علمي تاريخ صحت اين پراكنش را با يافته‌ها و كشفيات متعددي به اثبات رسانده‌ است. فرهنگ تل خلف، عوامل لازم براي تشكيل تمدن را ايجاد نمود؛ ظروف سفالي، تبر، گاو آهن، دوك نخ ريسي، بافندگي، دست آس، معماري روستاهاي فشرده، چرخ، ابزارهاي نيمه فلزي مسي، جهت‌يابي با ستارگان و نگرش ايدئولوژيكي تك خدايي از محصولات يدي و فكري خارق العاده‌ي انساني در دوره‌ي مزبور مي‌باشند. با در نظر گرفتن نقش اين ابزار و ابتكارات در روند پيشرفت تاريخ كه فقط با پيشرفتهاي سده‌هاي 16 تا 20 ميلادي قابل مقايسه است، جايگاه فرهنگ تل خلف در تاريخ قابل درك مي‌باشد.
درك نقش پيشاهنگي زن در انقلاب نوسنگي كه در حكم عصر طلايي زن نيز مي‎باشد، به اندازه درك تغذيه‎ي تمدن امروزين با تمامي جوانبش از انقلاب مزبور داراي اهميتي حياتي است. مدتها قبل از انقلاب نوسنگي، خروج انسان از دنياي حيوانات به پيشاهنگي زن و يادگيري زندگي گروهي پس از دوران متجاوز از هزاران سال صورت گرفته است. اين دوره‎هاي طولاني و پر از دشواري، به معناي كسب آگاهي و تجربه براي انسانيت و موقعيت پيشاهنگي براي تكوين انساني از لحاظ جنس زن، به مفهوم افزايش ميزان مسئوليت او بوده است. گروههاي نخستين كه در آغاز تنها به مادران و كودكان آنها محدود مانده بود، رفته رفته در چارچوب قرارداد منعقده بر اساس توتم و تابوهاي گوناگون با جذب جنس مرد توسعه‎ي بيشتر ي يافت. گونه گون شدن نيازها پس از توسعه‎ي فرايند اجتماعي شدن و پيچيده‎تر شدن امور به تدريج ابزارها و اشكال جديد توليد را بوجود آورد. با رسيدن به سالهاي 10000 ق.م، جمع‎آوري و شكارگري، جوابگوي نيازهاي در حال افزايش نبوده و كشت گياهان قابل درو در اراضي مساعد آغاز گرديد. زنان كه كار زراعت را در كشتزارهاي كوچك آغاز كرده بودند، با كسب تجارب بيشتر به فعاليتي آگاهانه و هدفمندانه‎تر روي آوردند. زنان كه بر روي خاك كار مي‎كردند، تكه چوبي را كه در اوايل براي جمع‎آوري ريشه‎ي گياهان استفاده مي‎نمودند، بعدها به صورت خيش مورد استفاده قرار دادند. همچنين از حيوانات اهلي در كارهاي مزرعه استفاده كردند. بدين ترتيب شتاب فوق‎العاده‎اي در كارهاي توليد، در مقايسه با گذشته پديد آوردند. گسترش شكل جديد توليد كه با ابزارهايي نوين آغاز شده بود، بزرگترين انقلاب در تاريخ بشريت به حساب مي‎آيد. انقاب زراعي نوسنگي اين دوره، پايه‎ي اصلي رشد تمدن امروزي را تشكيل داده است. اولين بار از توليد بدون نظام به يك نظام اقتصادي طرح‎ريزي شده گام نهاده شد. از اين رو، تعريف انقلاب نوسنگي بصورت يك انقلاب روستا‎نشيني متكي بر زراعت و دامداري به جا خواهد بود. يعني انقلاب نوسنگي، يك انقلاب زن است.
در اين انقلاب، بين‌النهرين و هلال طلايي مركز تمدن و خاستگاه اولين الهه‌ها بوده است. اين سرزمينها جايگاه اولين كشتزارها، اولين آشيان‌ها و اولين سكونت‌ها بوده است. بعد از عصر نوسنگي تاكنون هيچ كس به اندازه‌ي ساكنان اين سرزمينها، آزادانه نيانديشيده نيافريده عشق نورزيده و زيبايي نيافريده است. جامعه‌‌ي تحت پيشاهنگي زن در فاصله‌ي سالهاي 10000ـ 4000 ق.م در اين منطقه وجود داشته است. زن در عصر نوسنگي در اين منطقه زندگي يكجانشيني، زراعت (كشت، داشت و برداشت)، پرداختن به هنر، علم و پزشكي را براي نخستين بار آغاز كرده و رفته رفته به ساير مناطق دنيا انتشار داده است. فرهنگ زن و تكوين خلقي در اين مرحله و در همين مناطق آغاز شده است. زنان در اين سرزمينها اولين خالقان صلح و زندگي اجتماعي بوده‌اند. زيرا سرشت زن، خواهان صلح است. واز لحاظ فكري هم عقب‌مانده‌تر از مرد نيست. حتي در اين مرحله، زن از لحاظ رشد فكري و توليد در موقعيتي پيشرفته‌تر از مرد قرار داشته است.
قابليت تغذيه، پرورش، نگهداري و آموزش زنان باعث شده تا از استعداد تغيير خوي و عادات حيوانات و اهلي كردن آنها برخوردار شود. زن با بهره‌گيري از قابليت‌هاي نگهداري از كودكان و احساسات انساني‌اش در مورد حيوانات و گياهان، براي رفع نيازهاي گروه در فعاليتهاي توليدي از اين جانداران استفاده نموده است. همانگونه كه از كودكان محتاج خود نگهداري مي‌كرد، همان رفتار را با نوزاد حيوانات نيز داشته و از فراورده‌هاي آنها استفاده نموده است. حيوانات اهلي شده را در امور زراعتي بكار گرفته و محصول بيشتري بدست آورده و براي اينكه اين محصولات را به حالتي قابل خورد در آورد، از آتش استفاده كرده است.
پي بردن به فوايد آتش از سوي زن‌‌ـ‌كه انسان قبلا از آن ترس و وحشت داشت‌ـ‌ريشه‌ي پيشرفتهاي صنعتي امروزي را تشكيل مي‌دهد. زيرا با استفاده از نيروهاي طبيعت براي اولين بار از طريق كشف آتش، انسان بر طبيعت حاكميت پيدا كرد. زن كه از مدتها قبل آتش را براي پخت و پز بكار گرفته بود، رفته رفته دانش استفاده از آن را در ساخت ابزار و وسايل مختلف پيشرفت داد. در دوران نوسنگي كه استفاده از خاك، آب و شاخه‌هاي گياهان بصورت طبيعي صورت مي‌پذيرفت، بعدها زن با توليد ظروف سفالي و ظروف مقاوم در برابر آب و آتش، فرهنگ آشپزي را پيشرفت داده است. در كنار درك ويژگيهاي خاكي كه در ساخت ظروف آشپزي بكار مي‌رفت، با ساخت خانه‌هايي از خاك و چوب، كلبه‌هايي ابتدايي را به حالتي مناسب زيست درآورد. با گذشت زمان، كلبه‌هاي جديد ساخته شده از خاك كه در مقابل شرايط اقليمي مقاوم‌تر بودند، با استفاده از ويژگي‌هاي گرمايش و نوربخشي آتش، به ساخت خانه‌هايي وسيع‌تر و داراي ويژگي‌هاي معماري گذر كرده است. انسانهاي نخستين جايگاه سكونت خويش را با استفاده از گرماي آتش بزرگتر نموده و زمان توليد را با استفاده از نور آن افزايش داده‌اند.
گروه‌هاي انساني در كنار منابع آب، تحت پيشاهنگي زن با فرهنگ پاكيزگي و آبياري آشنا شدند. زن بنا به ضروريات ساختار زيست‌شناسي‌اش، عادات پاكيزگي با استفاده از آب را نخست براي خود و كودكش و سپس به اطرافيان انتقال داده، و بصورت فرهنگ پاكيزگي براي ما به ميراث گذاشته است. همچنين استفاده از آب درساير عرصه‌ها را نيز ياد گرفته و امكان استفاده از منابع زاينده‌ي آب را در رفع احتياج گياهان مورد كشت و حيوانات اهلي شده فراهم ساخت. به موازات دگرگونيهاي فصلي و با كاهش منابع آب، به دنبال كشف روشهاي حفظ ضريب توليد محصولات بوده و در نتيجه‌ي آن، ساخت بندآب، كانال و … را در آن زمان ـ كه اكنون با روشهاي جديد مهندسي سازه بدان دست يافته‌اند ـ توسعه داده و خاك را از خشكسالي و سيلاب حفظ نموده است.
صنايع بافندگي و ريسندگي نيز در همان مرحله از سوي زن پايه‌ريزي شد. زن از الياف گياهان مختلف استفاده كرده و رفته رفته صنايع ريسندگي را با بكارگيري انواع وسايل توسعه داد. پشم حيوانات اهلي شده را با استفاده از دوك‌هاي چوبي ريسيده و در تهيه‌ي پوشاك استفاده كرده و شروع به بافتن لباسهايي گرم براي فرزندانش نمود. همراه با اينها، پوست حيوانات شكار شده از سوي مردان را با انجام عمليات‌هايي به صورتي قابل استفاده درآورد؛ راه تهيه‌ي انواع پوشاك، كفش، وسايل آشپزي، وسايل حمل و نقل وغيره را فرا گرفته و تنوع زيادي به فعاليتهاي توليدي بخشيد.
در كنار تمامي اينها، از اوايل اين مرحله و پس از كشف آهن، نحوه‌ي رسيدن به بيشترين محصول را فرا گرفت. به موازات پيشرفت وسايل و ابزارهاي جديد مورد استفاده در امور زراعت، فرصت زماني زيادي بدست مي‌آمد كه با استفاده از آن، امكان تحقيق و تمركز بر روي جزئيات فاكتورهاي موثر در امر توليد براي زن فراهم مي‌شد. محصولات دوره‌هاي اوليه بتدريج شكل پيشرفته‌تري يافته و با استفاده از هنرهاي دستي، ظرافت بيشتري به خود مي‌گرفتند.
در عصر نوسنگي، مرز ميانگين عمر انسانها در سايه‌ي ابزارهاي تكنيكي بسيار پيشرفته در مقايسه با گذشته و نيز با مشاركت كامل‌كننده‌ي مرد در امر توليد، افزايش چشمگيري پيدا نمود. قبلا به دليل صرف نيروي فوق‌العاده براي مقابله با طبيعت وحشي و نيز مرگ و مير ناشي از جنگهاي رقابت در درون گروه مردها، عمر انسانها بسيار كوتاه بود. مرگهاي زود‌ رس، امكان انتقال تجارب حاصله به نسلهاي بعدي را ضعيف مي‌نمود. افزايش طول عمر و ساخت فناوري پيشرفته‌ي توليد، نياز به استفاده از نيروي انساني را كاهش داد. اين امكان همراه با فاكتور زمان، امكان ايجاد ظرافت هنري درمحصولات بدست آمده براي زن را فراهم ساخت. در حاليكه در اوايل، توليد صرفا به منظور رفع احتياجات روزانه صورت مي‌پذيرفت از اين پس، نوعي زيبايي‌شناسي عالي در دادن جلوه‌أي مطلوبتر در توليد محصولات شد. زن با استفاده از رنگهاي موجود در ريشه‌ي گياهان و مواد شيميايي موجود در گياهان مختلف، هنرهاي ظريف تزئيني را پديد آورد. در دوره‌هاي بعد از عصر نوسنگي، زن با استفاده از اين تجارب براي كسب زيبايي بيشتر در رخسار خود، پيشرفت فوق‌العاده‌أي در ساخت وسايل آرايش و تزئينات بوجود آورد.
همراه با اين تحول تدريجي كه در اثناي انديشه‌هاي توليد و محصولات بوجود آمد، زن به مهارت و قابليت دست يافت؛ همچنين در رفع بيماريها از گياهان استفاده نمود. زن توانست به شيوه‌أي بسيار دقيق و جزئي ويژگي‌هاي تك‌تك گياهان و تاثير آنان بر روي انسان را شناسايي كرده و از گياهان، علفها و ريشه‌ها در معالجه‌ي بيماريهاي مختلف و همچنين دفع برخي از حيوانات و حشرات مضر استفاده نمايد. همچنين توانست امكان بسر بردن انسان در سلامتي بيشتر و طولاني‌تر شدن عمر او را بيش از پيش فراهم آورد.
زن قبل از عصر نوسنگي در دوره‌أي كه هنوز بصورت گروه‌هاي مادران زندگي مي‌كرد، با استفاده از ارتباطاتي كه در نتيجه‌ي شرايط مشترك زندگي درون گروه فراهم شده بود، يك نظام سيستم صوتي متشكل از صداهاي ابتدايي را بوجود آورده بود. اين سيستم ارتباطي در جريان پيشرفتهاي فراوان دوران نوسنگي به يك زبان پيشرفته‌تر محاوره‌أي تبديل شد. زيرا زبان پديده‌أي است كه از نياز به برقراري ارتباط بين انسانها درجريان فعاليتهاي توليد و نيز رد و بدل افكار و احساسات ميان آنها پديد مي‌آيد. از اين لحاظ، ظرافت هنري حاصل از فرايند توليد ـ در نتيجه‌‌ي فراواني ارتباطات ـ و همچنين رشد فكر و احساسات در دوره‌هاي پاياني اين عصر، باعث رشد ادبيات شفاهي و نتيجتا رشد شعر، ادبيات، نقاشي، مجسمه‌سازي و ساير هنرهاي زيباي تجسمي در خدمت انسانيت شد. مادران، اولين شكل روابط اجتماعي را در كلبه‌هاي مشترك توسعه داده و اولين عادات اجتماعي و احساسات را بدست آورده و حتي اولين بار به يكديگر عشق ورزيدند.
مادران اين عشق و احترام را رفته‌رفته در اين كلبه‌ها كه آشيان روابط مشترك بود، به جنس مرد و ساير جانداران انتقال داده و در نتيجه‌ي آن روابط اجتماعي گامي به پيش نهاده و بدين شكل به نظام اجتماعي نوسنگي گذار كرده است. طرز فكر دوران نوسنگي كه بيانگر دستيابي به يك نظام اجتماعي پيشرفته‌تر است، ساختار ديني نيم‌حيواني و توتم‌پرستي است. قبيله، واحد اساسي اجتماعي بود و اهميت عضويت در آن به لحاظ تفكيك و تعيين هويت ظهور مي‌يافت. ويژگي پيشاهنگي و مبتكرانه‌ي مادر در درون قبيله چشمگير و مشخص بود. برخي از جانداران، حيوانات اهلي و گياهان در مقايسه با كل موجودات ديگر، بهتر شناخته شده و بيشتر به آنها احساس نياز مي‌شود. بعبارتي اهميت بيشتري براي روح اين موجودات قايل مي‌شدند. بازتاب اين شرايط در ساختار فكري بدين صورت بود؛ ايفاي نقش الهه‌ي مادر از سوي زن در دوران مادرسالاري و تجلي خدايي هر يك از حيوانات، گياهان و اشياي داراي اهميت براي هر يك از قبايل از طريق توتمي خاص سمبليزه مي‌شد. توتم، بيشتر بيان سمبليك قبايل بوده و از مفهوم كامل خدا بدور بود. چيزي شبيه موجودي نيمه‌خدا بود اما ساير مظاهر همگي به خدا تبديل مي‌شدند و در راس همه‌ي آنها، الهه‌ي مادر قرار داشت. زيرا زن، موسس، خالق، نيروي زاينده و حافظ جامعه‌ي جديد بود.
در طرز فكر و ساختار ذهني دوران نوسنگي نوعي انديشه‌ي انسان ـ خدايي حاكم بود كه بر جنس ماده متكي بوده و با توجه به اهميت ترتيبي كليه‌ي موجودات داراي اهميت براي جامعه، آنها را به خدا تبديل مي‌ساخت. ساختار ذهني و اعتقادي‌ مبتني بر الهه‌ي مادر در هر سطحي وجود داشت و براي اولين بار الهه‌ي مادر تحت نام "سترك" و يا "ستار" در هلال طلايي به آسمانها اعتلا يافته و جاودانه گشت. گروه‌هاي انساني كه تحت پيشاهنگي زن ـ به سبب نقش فراوانش در فرايند توليد ـ از حالت گروه‌هاي وحشي جمع‌آوري‌كننده به زندگي يكجانشيني گذار كرده بودند، حاصلخيزي و بركت خاك را با ويژگي زايندگي و توليد‌كنندگي زن هم ارز دانسته‌اند. هر چيزي كه ماده و داراي خصوصيت زايندگي بوده را در وجود زن مقدس شمرده و به برخورداري آن از يك نيروي پنهاني فوق‌العاده اعتقاد داشتند. خاك در راس اين مقدسات قرار داشته و با زن يكي انگاشته شده و در ذهنيت انسانها، اعتقاد "خاك مادر" جاي گرفته بود. توانايي خاك مادر در نوشدن و محصول‌دهي دوباره را به نيروي پنهاني و مقدس الهه‌ي مادر ارتباط مي‌دادند. زيرا خصوصيت بازآفريني مداوم "خاك مادر" و يا "طبيعت مادر" را همانند "الهه‌ي مادر" مشاهده كرده و انسانها به شيوه‌أي غير قابل تصور با ديده‌ي الهه با زن برخورد كرده و با نشان دادن عشق و احترام، شروع به پرستش آن نمودند. الهه‌ي مادر در اين نظام اعتقادي كه زن در آن به مرتبه‌ي خدايي رسيده بود، همواره خود را باز آفريده و به توليد پرداخته است. الهه‌أي كه بدين شيوه ايده‌آليزه شده بود، مجرد نمانده و در روي زمين و در ميان مادران، همچون حافظ گروه‌هاي انساني متظاهر مي‌شد. در اين دوره، پرستش‌هاي ديني با غالبيت الهه‌أي توسعه يافتند. زن غالبا به شكل ستارگان و ماه نهادينه مي‌شد؛ اما بيشتر بعنوان مادر طبيعي نيروهاي محلي داراي اهميت فوق‌العاده‌أي بود. در مناطق سكونت اين دوران, مجسمه‌هاي كوچك پرشماري كه مي‌توانيم آنها را الهه‌هاي مادر نيز بناميم، وجود دارند. زن كه با رنج خود، زراعت و اهلي كردن حيوانات را پايه‌گذاري كرده و زاينده‌ي كودكان نيز بود، در تاريخ از بيشترين قداست برخوردار شده است. از لحاظي، نيروي خالق زندگي است. مادر، خاك و طبيعت است. تجلي الهه‌ زن، بعنوان نيروي كاشف محصولات طبيعت، گياهان و درختان، بنا به خصوصيت طبيعي وي مفهوم عميقتري مي‌يابد. اهميت فوق‌العاده افزاينده‌ي زن ـ مادر، راهگشاي برتري يافتن قسمي وي در مقابل مرد مي‌گرديد.
موقعيت جنس مرد كه تحت قوانيني مختلف همزمان با انقلاب نوسنگي زن در درون گروه‌هاي زنان پذيرفته شد، بصورتي بود كه كامل كننده‌ي نقش فعال زن در فرايند توليد باشد. مرد در مرحله‌ي نخست با كمك و يادگيري از زن شروع به كار بر روي خاك نمود. يعني مرد بنا به اعتقاد به قدسيت زن، امور زراعت و ساير فعاليتهاي توليدي را از وي ياد گرفته است. مرد در دوران نوسنگي به دليل اعتقاد به ارتباط حاصلخيزي خاك با نيروهاي پنهاني زن، نسبت به موقعيت درجه‌ي دوم خود هيچ‌گونه اعتراضي نداشته، به تجارب زن احترام گذاشته و تلاش چشمگيري براي فراگيري تمام استعداد و قابليتهاي زن از خود نشان داده است. در واقع، در اين دوره، مرد تازه پذيرفته شده به درون گروه، بيشتر در كلبه‌ها و در ميان گروهاي قبيله ـ طايفه‌أي با اصالت مادري، به سر برده و نقش او محدود به محافظت در برابر حملات وحشي و رفع برخي از احتياجات گروه از طريق شكار و نيز ياري رسان به روساي زن، در عرصه‌هاي خدمتگزاري و توليد بوده است. بدين شيوه، با بكارگيري خصوصيات سلطه‌جويي، رقابت‌طلبي و هجوم برنده‌ي مرد در امور مفيد براي گروه، نقش مثبتي به وي اعطا نمود. اين خصوصيات مرد را در چارچوب تابوها و توتم‌ها به كارهايي چون شكار، برقراري امنيت اجتماعي و ساير نيازهاي اجتماعي كاناليزه نمود. جنس مرد كه شروع به كسب خصلتهاي انساني و صلح‌جويانه براي ياري رساندن به زن در فعاليت‌هاي توليد و امور زندگي يكجانشيني نموده بود، توانست پيشرفت‌هاي قابل توجه‌أي در ساخت وسايل و ابزارهاي توليد بوجود آورد.
بازتاب انقلاب اجتماعي نوسنگي كه رفته رفته باعث پيشرفت مشاركت همگاني شد، در روابط بين جنس‌ها و تعيين شكل روابط در درون قبيله و طايفه، منجر به پيدايش سازماندهي‌هايي جديد گشت. در اين دوره كه قانون ازدواج برون گروهي اعتبار داشت، اصطلاح و ساختار خانواده هنوز شكل نگرفته بود. اما بنا به نظام جنسي‌أي كه مي‌توانيم آن را "ازدواج بومي مادر" ـ اصطلاح ازدواج نبايست در معناي امروزي آن درك شود ـ بناميم، زن پس از ازدواج در طايفه‌ي خود باقي مانده و مرد از طايفه‌ي خود جدا شده و جذب طايفه‌ي او مي‌گرديد. مرد كه مي‌توانيم در اصطلاح امروزي او را "داماد سرخانه" بناميم، از سوي مادران و پس از موفقيت در آزمون‌هاي مختلف در فعاليتهاي توليد انتخاب مي‌شد. زيرا مردي كه جذب طايفه‌ي زن مي‌شد مي‌بايست مطابق قوانين و معيارهاي آن رفتار نمايد. اين مرد هنوز بعنوان پدر فرزندان زني كه با او زندگي مي‌كرد، به حساب نمي‌آمد. زن در برابر كودكان مسئول بوده و مرد، برادر زن انگاشته مي‌شد. زيرا به اصطلاح امروزي، شوهر هيچ ارتباط خوني و شيري با اعضاي طايفه نداشت. به بياني، ارتباطي با كودكان تازه متولد شده هم نداشت. صرفا مسافر و در شرايطي بسيار ضروري، مجري تصميمات درون طايفه بوده است. بعبارتي، مسئوليت كودكان هنگام حضور مادر، بر عهده‌ي برادر زن مي‌باشد. در حاليكه "پدر" بعنوان برادر زن مورد قبول قرار مي‌گرفت، خواهر زن بعنوان ولي كودكان در نظر گرفته مي‌شد. مطابق اين سيستم، نزديك‌ترين ارتباط خويشاوندي بين خواهر مادر با كودكان و برادر بزرگ مادر پديد آمده بود. اين وضعيت در مراحل بعدي منجر به اهميت يافتن برادرهاي مرد در طوايف مادر گرديد.
مرداني كه در اين دوره در چارچوب قوانين طايفه‌أي با اصالت مادر در درون طايفه جاي مي‌گرفتند، در امور زندگي صاحب اختياراتي مي‌گرديدند. به بيان ديگر، جايي كه مرد داراي اختيارات بود، همان طايفه‌ي مادري خود او بود. از سويي، به دليل آنكه هنوز نقش مرد در فرايند توليد كاملا مشخص نشده بود، از هيچ حقي بر فرزندان خود برخودار نبود. بدين شكل، مرد در چارچوب ضروريات تابوهاي جنسي حاكم بر طايفه و نيز در درون طايفه‌ي مادري خود رابطه برقرار نموده و در ميان ساير طوايف زندگي خود را بسر برده، اما موضوع اساسي براي او، طايفه‌ي مادري‌أش بود كه در آن از حق و حقوقي برخوردار مي‌گرديد. زيرا زناني كه با همديگر بسر مي‌بردند، هر چند بر پايه‌ي ازدواجهايي، روابط خويشاوندي با طوايف و قبيله‌ها بوجود مي‌آوردند اما از ديدگاه آنان، او هنوز در موقعيتي وحشي بوده و مي‌توانست همواره آتش دشمني پيشين را بر افروزد. يعني هنوز از كنترل مادر خارج نشده بود. اما آرايش جنس‌ها بدين شيوه هيچگاه به ظهور درگيري‌هاي جنسي فرصت نداده است. زيرا زن در اين دوره، خصوصيت شخصيت انساني خود را در پيمان اجتماعي منعكس ساخته بود و با نفوذ دادن تمامي جوانب صلح‌‌طلبانه‌ي شخصيت خود در نظام مديريتي قانونگذاري، يك نظام دمكراتيك اجتماعي را مستقر ساخته بود. از اين لحاظ، نظام اجتماعي مادرسالاري يك نظام اجتماعي اصيل مي‌باشد، اما يك نظام حاكميت زن‌سالاري نيست. زيرا در اين دوران ابتدايي هنوز تفكر حاكميت بوجود نيامده است. حقوق متفاوت، شكاف طبقاتي، جنسي و نژادي وجود نداشت. امروزه تفاوت نيروي جسمي در بين زن و مرد، امروزه در نظام حاكميت مردسالارانه بعنوان اختلافات ارگانيكي جنسي مورد قبول واقع شده‌اند، اما زن در آن زمان از لحاظ قدرت ابتكار، شهامت، مقاومت، و ساير تفاوتهاي كيفيتي، ضعيف نبود. زيرا اختلاف ذهني و جسمي بين دو جنس، دليل اختلافات فرهنگي و اجتماعي بوجود آمده در طي مراحل تاريخي نبوده بلكه نتيجه‌ي آن است. به بياني ديگر، زن داراي موقعيت يك نيروي طبيعي جهت‌دهنده به شكل‌گيري نظام اجتماعي مادرسالاري بوده و اين نيروي در دسترس زن نه براي كسب مقام، بلكه ناشي از احساس مسئوليت طبيعي و هدايت‌گري زن در فعاليتهاي اجتماعي و توليدي بوده است. بر اين اساس، جامعه‌ي زراعي نوسنگي ـ كه در درون صلح، عدالت و دمكراسي بسر مي‌برد ـ تداوم عمر هزاران ساله و بدون درگيري خود را مرهون حاكميت خصوصيات عدالت، برابري و صلح‌جويانه‌ي زن مي‌باشد. ايدئولوژي حاكم در نظام اجتماعي دوران نوسنگي، اساسا ايدئولوژي‌أي بر محوريت زن بوده و در اين چارچوب فرهنگ رواج يافته نيز، فرهنگ زن و تكوين خلقي بوده است.
استفاده از زراعت و حيوانات اهلي براي تغذيه و ساخت تكنولوژي، براي اولين بار، ويژگي تعيين‌كننده‌ي عصر نوسنگي بوده است. يكي از ويژگي‌هاي بارز اين عصر، وجود طرز فكر اسطوره‌ايي و ديني متكي بر تكوين خدايي جانداراني بود كه در زندگي از مهم‌ترين نقش در جامعه‌ي مادرسالاري شكل‌يافته بر محوريت زن، روستاهاي مسكوني، حيوانات اهلي مورد تغذيه، درختان، انواع گياهان پرورش يافته و خاك به وفور بودند، و اعتلاي آنها به آسمانها مي‌باشد. كج بيل، كلنگ، خيش، چرخ، دستگاههاي بافندگي دستي، دست‌آس، دستگاه‌هاي سنگ‌تراشي، الاغ، گله‌هاي حيوانات درشت اندام، حيوانات كوچك اهلي در راس ابزارهاي توليد قرار داشتند. جامعه به شكل قبايلي متكي بر مالكيت اشتراكي ادامه‌ي حيات مي‌يافت. تجارت و تبادل اشيا در ساده‌ترين شكل صورت مي‌پذيرفت. گروه‌هاي اصلي زبان، پديد آمد و از همديگر جدا شدند. زمان چنين عصري، ابدي به نظر رسيده و به كندي مي‌گذشت. احساس زمان قبل و بعد بوجود نيامده بود. نوعي ساختار ذهني و احساسي شكل گرفته بود كه گويي دنيا همانند بهشت بوده و انسانها در عصر آغازين زندگي به سر مي‌بردند. نوعي احساس خويشاوندي در بين انسانها در حال رشد بود. پديده‌ي خشونتي سيستماتيك به منظور غارت وجود نداشت. فرهنگ اساسي در جامعه‌ي مادرسالاري، صلح‌جويي بوده است. با ذهنيتي متكي بر غارت و كشتن همديگر بيگانه بودند. زبان، ساختاري شعرگونه داشت. به همين سبب به اين عصر، عصر شعرگونه حيات بشري نيز گفته مي‌شود.بطورخلاصه، زن در جامعه‌ي نوسنگي آنچنان غالبيت دارد كه گويي مرد در آن از نظرها غايب است. درست همانند امروز كه زن بعنوان نيروي اساسي از جامعه زدوده شده است.
تاريخ زن، يعني تاريخ كشت غلات، پرورش گله‌ي حيوانات جثه كوچك، درختان ميوه، خانه‌هاي روستايي، بافندگي، كلنگ و دست‌آس كوچك، يعني نظامي كه در آن احترامي بر پايه‌ي رنج و توليد وجود دارد، يعني تاريخ محصولات بدست آمده با رنج، فرزندان پرورش يافته و خانه‌هاي ساخته شده مي‌باشد. همچنين تاريخ گذار از اشارتهاي ابتدايي به يك ساختار زباني پيشرفته و اصطلاح‌سازي متكي بر ابزارهاي توليد، بعبارتي تاريخ گذار به شكل‌گيري ذهنيت بشري مي‌باشد.
اين انقلاب، براي اولين بار بطور گسترده در عصر نوسنگي و در بين‌النهرين باتلاشهاي زن آزاد به موفقيت رسيد. انقلاب روي داده در آن عصر با طرز فكر عميق آزادي زن در روزگار كنوني ارتباط دارد. اين خاكها، به خاطر اينكه زن انقلاب آزادي خود را با اراده و نيروي آزاد خويش در آن پيشرفت داده و بر پايه‌ي آزادي به رهايي دست يافت، داراي ارزشي تاريخي هستند. زدودن آثار جامعه‌ي طبقاتي بوجود آمده بعد از سومريان و آثار بردگي زن، به اندازه‌ي برقرار ساختن دمكراسي و صلح كه حسرت هزاران سالانه‌ي خلقهاست، وظيفه‌أي مقدس به شمار مي‌آيد.

نقش زن در پروسه‌ي‌ تكامل انساني

قبل از آغاز تمدن، يك مرحله‌ي اجتماعي‌ـ‌تاريخي وجود دارد كه هزاران سال طول كشيده است. جامعه، شكل موجود نوع انسان است؛ اولين مرحله‌ي روند تكامل انساني با اجتماعي شدن آغاز گرديد. مي‌دانيم كه تاريخ با زن و مرد آغاز گرديده است. بي‌‌ترديد در شكل‌گيري يك ساختار اجتماعي، نحوه‌ي شكل‌گيري روابط زن و مرد در بنياد آن نقش مهمي دارد. ايدئولوژي در مرحله‌ي نخست سازماندهي اجتماعي، اساسا بر محوريت زن قرار دارد. زن، مرد را از ميان حيوانات خارج ساخت. اولين كسي كه گروههاي انساني را بوجود آورد، زن بود.براي اولين بار، زن، جامعه را توسعه داده است. مرد در آغاز بصورت وحشي زندگي مي‌كرد، اما؛ زن جامعه را تشكيل داده، تهيه‌ي غذا را ياد گرفته، حتي آتش را كشف نموده، زندگي اشتراكي را توسعه داده، و نيروي مشترك بوجود آورده است. بدين سبب، زن قدرتمند است؛ حتي به دليل اينكه دسته‌جمعي در فعاليتها مشاركت نموده، با خلق نيرويي بسيار پيشرفته، قطعا از مرد نيرومند‌‌تر بوده است. چنين حقيقتي در تاريخ وجود دارد؛ زنان در فرايند ميليونها ساله‌‌ي تكامل جامعه انساني در تاريخ بشري، نقشي والايي ايفا نموده‌اند. نه در موقعيتي ناقص بلكه در موقعيتي كامل‌كننده قرار داشته‌اند. جنسي كه در زندگي و اجتماعي شدن نقشي ناقص برعهده داشت، جنس مرد ‌بوده است.
نيروها و غرايز حفاظت از خود در جانداران اوليه محدود است، اما در انسان‌نماهاي ماده، همراه با حفاظت از خود، ويژگي دفاع و نگهداري از كودك وجود دارد. اين ويژگي زن را از ساير جانوران متمايز ساخته است. در حاليكه مرد بطور طبيعي در برابر موجودي غير از خود، احساس مسئوليتي نداشت، زن در تهيه‌ي مكاني براي حفاظت و تغذيه‌ي كودكانش تلاش مي‌نمود. زن با نشر تدريجي اين خصلتش، نقش آغازگر در تغيير تدريجي خصوصيات حيواني و توسعه‌ي عادات انساني مورد نياز اجتماعي شدن ايفا نموده است.
انسانهاي اوليه كه در مراحل اوليه‌ي پيشرفت انساني و در دامان طبيعت وحشي از حيوانات متفاوت نبوده و تنها در چارچوب تغذيه و برآوردن غرايز جنسي زندگي را به سر مي‌بردند، در سايه‌ي صرف رنج به حالت گروههاي انساني درآمدند. مبارزه و رنجي كه به شكل حفاظت از خود و تداوم زندگي در برابر شرايط خشن طبيعت صورت پذيرفت، راهگشاي بروز و توسعه‌ي اولين نيروي انديشه در انسان شده است؛ اولين رنج مشترك از طريق غريزه‌ي دروني حفاظت از كودك در انسان‌نماهاي ماده پديد آمده است.
رابطه‌ي بين زن و كودكانش هم در دوران قبل از بارداري و هم در درون بارداري تنها بصورت يك حامل مجرد مكانيكي نمي‌باشد؛ پس از زايمان نيز با تغذيه‌ي كودك از طريق شيردهي و با صرف و انتقال رنج، اولين جوانه‌هاي احساسات انساني را بوجود آورده است. اين توسعه‌ي رنج و احساس كه در ابتدا تنها منحصر به فرزندانش بود، رفته رفته با ماده‌هاي ديگر بصورت احساسي مشترك درآمد. بدين شيوه، جنس زن با توسعه‌ي زندگي اشتراكي در ميان خود به منظور رفع احتياجات خود و فرزندانش (تغذيه، اسكان، پرورش و …)، تاثير اوليه‌ي فراواني در گذار زندگي حيواني به زندگي انساني داشته است، اين اولين بستر زندگي مشترك از طريق گردهم‌آمدن براي رفع نيازها و بر اساس مشاركت داوطلبانه توسعه يافته و به مظهر واقعي اشتراك بي‌غل و غش رنج همگاني تبديل شده است. به دليل عدم زياده‌روي در توليد و مصرف، هيچ‌گونه حرص منافع حاكميت، وجود نداشت. اين اولين گروه انساني كه بر اساس رفع احتياجات مشترك و حفاظت همگاني از كودكان بوجود آمده بود، اولين فكر سازماندهي بشري را نيز توسعه داده است. همانطور، كه از اين اولين زندگي اشتراكي، استنباط مي‌‌شود، يك برخورد سوسياليستي ابتدايي وجود دارد. يعني سوسياليسم قبل از اولين مرحله‌ي روند تكامل انساني وجود داشته است. از اين لحاظ، سوسياليسم در سرشت زن وجود دارد و سوسياليسم ابتدايي با يافتن امكان حيات در چارچوب طبيعت پاك و بي‌غش زن، در اولين گام پروسه‌ي تكامل انساني پديد آمده است. زن با اين موقعيتش در آفرينش انسانيت، نقش بنياديني ايفا نموده است.
مقررات همچون مكانيسمي كه هميشه با زندگي مشترك پديد مي‌آيد در همين اولين سازماندهي نيز به چشم مي‌خورد. بدين ترتيب، همراه با توسعه‌ي زندگي، گروهي قوانين مورد نياز آن‌ ‌براي اولين بار از سوي زن در مواقع پيش آمدن مشكلات محسوس و چاره‌يابي آنها وضع شده‌اند. مادراني كه براي ادامه‌ي حيات فرزندانشان گردهم آمده بودند، اولين مقراراتي كه وضع كردند، توتم و تابوها بودند. اين توتم و تابوها در تاريخ بشري در حكم اولين قوانين نانوشته مي‌باشند. اولين تابويي كه انسان را از دنياي حيوانات خارج ساخته و باعث نظارت بر غرايزش گرديد، تابويي بود كه در برابر تغذيه و مقاربت جنسي براي مرد گذاشته شده بود.
ممنوعيت مقاربت جنسي در طول بارداري و دوران شيردهي به دليل ساخت و كار فيزيولوژيكي، شكل اوليه‌ي تابوها بوده و در تاريخ انسانيت در حكم اولين قوانين ممنوعيت مي‌باشند. زن از طريق وضع اين ممنوعيت (تابو)، با تحت كنترل درآوردن غرايز حيواني جنس مرد، اولين گام را در راه روند تكامل انسان برداشته است. زيرا انسان به فراخور به كنترل درآوردن غرايز دروني خود، از دنياي حيوانات جدا مي‌گردد.
مهم‌ترين تفاوت زيست‌شناختي انسان با ساير حيوانات، طولاني بودن دوران بارداري و نياز كودك انسان به مراقبتي طولاني‌تر مي‌باشد. طولاني بودن اين دوران باعث شده زناني كه نقش مادري برعهده گرفته‌اند، مدتي طولاني از جنس مرد جدا بوده، همچنين مادران در طول اين مدت، غرايز خود را تربيت نموده و ديگر انسان‌نماها را نيز وادار به چنين كاري مي‌‌‌كردند. مادراني كه در شرايطي واحد در اين دوره زندگي مي‌كردند، در يك جا بطور مشترك زندگي كرده و احتياجات خود را مرتفع مي‌‌ساختند. تغذيه بطور طبيعي در راس احتياجات زندگي قرار دارد. تغذيه‌ي مادر عاملي است كه بطور مستقيم احتياج تغذيه‌ي كودك را تحت تاثير قرار مي‌دهد. بعبارتي، جنس زن؛ براي تغذيه بهتر كودكش و نيز به دليل وجود ويژگي طبيعي خود در ضرر نرساندن به ساير حيوانات، فرهنگ گياه‌خواري را رواج داده و به شكار نپرداخته است. زيرا زن به خاطر كودكش در برابر گوشت و خون حساس بوده و نوزاد ساير پستانداران را نيز همانند كودك خود انگاشته و براي حفظ و نگهداري آنها نيز تدابيري اتخاذ نموده است. بدين شيوه، گروه مادران نه تنها به شكار نپرداخته‌اند بلكه در برابر شكل تغذيه‌أي گوشتخوارانه‌ي جنس شكارگر مرد نيز برخي تابوها قرار دادند.
اين تابوها كه اصول را در تاريخ انسانيت، تشكيل دادند، رفته رفته امكان وارد شدن مرد را نيز به گروههاي زنان فراهم آوردند. قوانين به اجرا گذاشته شده، با گذشت زمان، امكان زندگي مشترك هر دو جنس را فراهم ساخت؛ اولين شكل حيات دسته‌جمعي بواسطه‌ي گردهم‌آمدن مادران ـ براي حفاظت از كودكان ـ پديد آمد. بدين شيوه با وارد ساختن جنس مرد در گروه خود، نوعي سازماندهي گسترده‌تري را نصيب انسانيت ساخت.
اين نخستين تجمع انساني ابتدايي كه مطابق گروههاي مادران(اصالتا مادري) سازماندهي شده بود، همچنين برخي قوانين جديدا وضع شده‌ي مادران؛ شرايط زندگي مشترك دو جنس را آماده‌تر مي‌ساخت.
تابوها و ممنوعيتهايي كه در نخستين جوامع اصالتا مادري وضع شدند، توتميسم را توسعه داده‌اند. توتم‌پرستي تنها منحصر به ضرر نرساندن به خويشاوندان انسان نبوده بلكه درمورد انواع گياهان و حيوانات مفيد و مورد نياز براي ادامه‌ي حيات خويشاوندان نيز شكلي از ممنوعيت اعمال شده بود. به دليل آنكه گياهان وحيوانات نيز جزو خويشاوندان مادر به حساب مي‌‌آمدند ـ زيرا مادران آنان را نيز مورد حفاظت قرار مي‌دادند ـ در چارچوب همان مصونيت قرار مي‌گرفتند. يعني توتم خويشاوندي، يك نهاد مقدس اعتقادي‌ بود كه قدسيت داشته و در صورت ضرر رسانيدن به آن، انسانيت دچار فلاكت شده و عقيده‌أي بوده كه براي حفاظت اصول زندگي بايستي مورد احترام و رعايت قرار مي‌گرفت. در سايه‌ي مديريت توتم‌پرستي، از نابودي انواع گياهان و حيوانات مفيد براي ادامه‌ي زندگي انسان جلوگيري بعمل آمده و امكان انتقال آن به امروز فراهم شده است.
اين تابوها كه براي آفريدن حالتي از جنس مرد كه بتوان با او زندگي كرده و فراهم ساختن امكان تداوم منابع طبيعي مورد نياز براي ادامه‌ي حيات به اجرا گذاشته مي‌شد، پيمان گروهي نظام مادرسالاري بوده است. اين پيمان مشترك زندگي، تحولات مهمي در شيوه‌ي زندگي جنس مرد و خصوصيت ساختاري او بوجود آورده است. ويژگي قانون‌نشناسي منتج از شيوه‌ي زندگي شكارگري و تنها به فكر خود بودن در برابر طبيعت وحشي، از طريق اين پيمان تحت كنترل درآمده و شروع به كسب عادات اجتماعي در چارچوب زندگي بنياد نهاده‌ي مادران نموده است. بدين شيوه، شكل زندگي مرد به سوي اجتماعي شدن تحول يافته است. يعني مرد بر اساس قوانين و نيازهاي گروهي، به زندگي دسته‌جمعي روي آورد.
جنس زن كه بدين طريق زندگي گروهي را آغاز نموده بود، رفته رفته در برابر افزايش نيازها و محدوديت منابع تامين‌كننده‌ي اين نيازها، به كنكاش‌‌هايي مشخص پرداخته است؛ در نتيجه‌ي اين كنكاش‌ها و با گذشت زمان شروع به يافتن شيوه‌هاي مختلف توليد كرده است. زيرا زن كه در اوايل با گياهان وحشي و ريشه‌هاي آنان تغذيه‌ مي‌نمود، با گذشت زمان بر روي طبيعت حاكميتي مشخص يافته، اين نيز به نسبتي قابل توجه باعث كسب آگاهي و دانش گشته، و راهگشاي رشد سطح فكر و افزايش تجربه‌ي او شده است. در نتيجه‌ي اين امر، جمع‌آوري گياهان جاي خود را به پرورش آنها داد..
پرورش گياهان در خاكهاي حاصلخيز، امكان گذار به زندگي يكجانشيني را پديد آورده است.گذار به زندگي يكجانشيني، به تنهايي در حكم يك انقلاب مي‌باشد. در مرحله‌‌ي ابتدايي انسان يعني هنگام گذار از مرحله‌ي حيواني به انساني، به دليل اينكه زن نقش تعيين‌كننده و حتي بنيان‌گذار ايفا نموده است، بعنوان مادر مقدس نقش الهه را دارا بوده است. اين دوران، دوران اولين زايش و آفرينش است. هر اصطلاحي جديد، امكاني جديد؛ و بعبارتي خدايي نوين مي‌‌باشد. خصوصيت زايندگي و اساسي بودن مادر در فرايند توليد، راهگشاي اهميت‌يابي فوق‌العاده‌ي زن و آغاز عصر الهه‌ها شده‌ است. زيرا كشفيات و اختراعات زيادي از آن زن مي‌باشد. به احتمال زياد، كشفيات و اختراعاتي چون گياهان مفيد، درختان ميوه، حيوانات اهلي، بهره‌برداري از خاك، ساخت خانه، نگهداري از كودكان، ساخت كج بيل، دست‌آس و شايد هم اولين خيش، مختص به زن مي‌باشد. عصر الهه‌هاي مادر نقش زن را پس از اين تحولات و پيشرفتهاي فوق‌العاده نهادينه مي‌كند؛ پس از اين مرحله (دوران توحش) و همراه با انقلاب نوسنگي ـ كه مي‌توان آن را عصر طلايي زن نيز ناميد ـ عصر الهه‌هاي مادر به نقطه‌ي اوج خود رسيده است.

جايگاه اوليه‌ي انسان بر روي زمين

عمر دنياي كهن ما در حدود 5/5 ميليارد سال است. وضعيت كنوني آن در نتيجه‌ي يك تكامل ديالكتيكي بوجود آمده‌ است. با پيشرفت سير تكامل ديالكتيكي دنيا و به موازات تثبيت اعتدال زيست‌محيطي، تبديل گازهاي متفاوت به اتمسفر، پوسته‌ي زمين و آب و همگام با آنها پيدايش اولين سلول جاندار بوجود آمده است. خصوصيت توليدمثل تك‌جنسي اولين جاندار يك سلولي، از راه تكثير و افزايش، امكان تبديل به جانداران چند سلولي را فراهم آورد. سلولهاي تراكم يافته به شكل كمپلكس يكي شده، سپس جانداري مشخص و ارگانيسم پديد آمده است؛ از اين ارگانيسم انواع مختلف جانداران بوجود آمده‌اند.
دنياي ما كه تا به امروز نيز سير تكاملي خويش را ادامه مي‌دهد، با بوجود آمدن تغييرات ساختاري، اولين نوع جانداران و شرايط زندگي را نيز همواره در درون تغيير و تحولي دايمي به پيش برده است. جانداران كه در اين شرايط همواره متغير، حيات خويش را ادامه داده‌اند، با سازگاري در شرايط تغييريافته‌ي جديد، در درون تحولات طبيعت به تنازع بقا پرداخته‌‌اند. مقاوم‌ترين نوعي كه در ميان جانداران در سايه‌ي تنازع بقا در برابر طبيعت دشوار دوران توحش خود را همواره تجديد و توليد نموده و همچنان روند تكامل انساني را طي كرده، نوع انسان بوده است. با تطبيق نظريه‌ي تكامل با مردم‎شناسي، اين موضوع به اثبات رسيده است كه انسانهاي نخستين ـ اولين اجداد ميموني انسان ـ در حدود 60 ميليون سال قبل ظهور كرده و در نتيجه‌ي شرايط مساعد اقليمي، نوعي از انسان كه بر روي دوپا راه رفته و از ابزارهاي اوليه استفاده ميكرده است، در حدود 20 ميليون سال قبل در شرق افريقا بوجود آمده است. همچنين اين موضوع هم به اثبات رسيده كه در حدود 3 ميليون سال قبل با روي دادن نشستهايي در درياي سرخ و مديترانه، پراكنشي وسيع از شرق آفريقا به سوي آسيا صورت گرفته است.
گروه‌هاي انساني در دوره‌ي‌ جوامع وحشي، به شكلي همچون گروههاي حيواني پيشرفته زندگي مي‌كردند. توسعه‌ي ذهن و بكارگيري تكنولوژي و ابزارها در زندگي، باعث جهش در انسان هموساپينس گرديد كه اين نيز منجر به آغاز دوران اوليه‌ي "انقلاب تشكيل جامعه" گرديد. يكي از اساسي‌ترين ويژگيهاي اين انقلاب، درك فوايد زندگي دسته‌جمعي بوده است. چنانكه از به هم پيوستن عناصر، مواد شيميايي بوجود مي‌آيند، در فرايند اجتماعي شدن نيز، واحدهاي پايدار و ماندگاري بوجود آمده و بتدريج در يك راستا پيشرفت مي‌نمايند. در دوران ماقبل تاريخ تمدن، دوره‌اي به نام تاريخ اجتماعي وجود دارد كه هزاران سال ادامه داشته است. واحد اساسي و مركز اصلي دوران توحش، كلان (طايفه) بوده كه هيچگاه شمار افراد آن متجاوز از چند صد نفر نبوده است. زندگي غارنشيني و گردآورندگي حاكم بوده، انسانها در برابر اقليم و طبيعت از طريق شكار حيوانات و جمع‌آوري گياهان زندگي به سر مي‌بردند. اين جوامع كلاني كه تقريبا تا آخرين عصر يخبندان (20000 ق.م)، حيات داشتند، شبيه هم بوده و در مرحله‌ي ابتدايي زبان كه نظام صوتي محدود داشته و بيشتر متشكل از اشارتها بود، قرار داشتند. همچنين از دين و ذهنيتي آنيميستي (روح‌گرايي) و توتميسم (هويت طايفه) برخوردار بودند. 98% از دوران تاريخ با اين شكل اجتماعي سپري شده است. واحدهاي ماندگار‌ـ‌ همانند پيوند اولين عناصر در ماده‌ـ‌در فرايند اجتماعي شدن حالت پايداري يافته و در يك خط سير پيشرفت مي‌نمايند.

زن و اسطوره

متولوژی با اسطوره شناسی امروزه به عنوان یکی از راه های بررسی اجتماعات انسانی دارای اهمیت ویژه ای می باشد ، ارتباط منولوژی با زندگی متمایل به طبیعت و جایگاه ویژه آن در زندگی انسان است اجتماعات انسانی طولانی ترین دوران زندگی خود را به شکل اسطوره ها سپری کرده اند .متولوژی ها که خویشاوندان اتوپیاها هستند ، فرم ذهنیت نوع انسان می باشند که نمی توان از آن چشم پوشید ، محروم ساختن ذهن انسان از اتوپیا و متولوژی (افسانه وحماسه ) به محروم ساختن جسم از آب شباهت د ارد
آن چه در بررسی اسطوره ها ی مرتبط با زنان بسیار جالب توجه است تفاوت فاحش اسطوره ها ی 2000 سال اخیر با اسطوره های ماقبل آن است ،زنان در 2000سال اخیر ،اسطوره ای که درآن طرح هایشان انعکاس یابد نیافریده اند ،زنان نه مذهبی دارند که به طور اختصاصی به آنها تعلق داشته باشد و نه شعری ، آنان هنوز در خلال رویاهای مردان به رویا می پردازند و خدایانی را که به دست مردان خلق شده اند را می پرستند !حتی همه پیامبران نیز مرد هستند! مردان برای شور و هیجان خاص خود چهره هایی مردانه و بزرگ تراشیده اند :هرکول ، پرومته ، پارسیفال و...در مقدرات این قهرمانان ،زن فقط سهمی ثانوی دارد . در حالی که در میان بدویان هنور هم زن است که باروی مزرعه ها را تضمین می کند ،در یونان کهن ، زن صدا های زیرزمینی را می شنود ، زبان باد و درختان را درک می کند :پیتی، سسیبل پیامبر است ، مردگان و خدایان از دهان زن سخن می گویند. الهه ها را می بینیم که زندگی بشر با حضورشان گره خورده است!
هر چقدر که در تاریخ عقب می رویم نقش الهه ها پرررنگ تر می شود تا جایی که دیگر خبری از خدایان مرد نیست ، چه اتفاقی افتاده است ؟آیا این جایجایی عمدی بوده ؟آیا حضور خدایان زن و مرد در دوره های مختلف نشا ن از جایگاه متفاوت زن و مرد دارد؟ یا نگاه به زندگی است که دستخوش تغییر شده است ؟ آیا الهه ها شخصیت هایی وافعی بودند و با تنها زاده خبالات بشر هستند؟
در تاریخ باستان الهه ها نه به صورت موجوداتی مجرد ، باکه در بطن حیات و به عنوان جزئی از آن ، هم د ر امر تولید و هم در امر آموزش و هم به عنوان اشخاصی فداکار و محترم شناخته شده اند وبه نظر می رسد اساس مفهوم برکت با برخوردها ، ایستارها و خصوصیات هدایتگری زن مترادف گشته و به دلیل آگاهی هایشان بر بربسیاری از اسرار زندگی ، حالت تقدس به خود گرفته است نیروی ویژه زن در الهه ها به خوبی نشان داده شده است .آنان در طول زمان ، انسان هایی با خصوصیات چند بعدی بودند . به دلیل زاینده بودنشان هم ارز با خاک در نظر گرفته می شدند وبا این ویژگی به رازق بودنشان برای تمام موجودات طبیعت ایمان آورده بودند.یک نوع زندگی مبتنی بر یکسانی و با جنبه های عدالت و صلح طلبانه را پایه ریزی کرده و با نوآوری های پیوسته ، شخصا به پیشاهنگی پیشرفت ها تبدیل شدند .از سویی از طریق قواعد ی سنتی که همگان با رضای قلبی خویش آنان را به جای می آوردند ، زندگی را سرو سامان داده و بعنوان موثرترین نیروی بیان ، شعرو موسیقی را توسعه دادند .الهه ها که دانسته هایشان را ظریفانه در نظام تحت اداره خویش به کار می گرفتند و به ارزش های معنوی برای رشد انسانی اولویت می دادند جاودانگی را همواره مرتبط با نو شدن به شیوه ای دیالکتیک در نظر می گرفتند .این زنان که با نام الهه هزاران سال توانستنددر زندگی ،از طریق نو شدن وپیشرفت همیشگی موفق باشند ، یک الگوی ایده آل زندگی رااز طریق نظام مخلوق خویش و نیز درشخصیت خویش برجسته ساختند .
ایشتار ، کهن ترین الهه شناخته شده می باشد. این الهه در آناتولی ، به اسم قبیله ، در مصر به اسم اسیس ، در نزد سومریان اینانا، درروم ونوس و در هندوستان به کالی معروف شده است . ایشتار دارای اصالتی بین النهرینی و بیانگر ظهور نخستین فرهنگ الهه گری می باشد .یافتن اسامی جداگانه ، نشانگر قدرت تاثیر گذاری و شکل سازگار شده او در میان خلق ها می باشد.ستار، ریشه واژه ایشتار بوده و سترک به معنای ستاره می باشد .ایشتار که به عنوان شکل هماهنگ و حیات یافته خصوصیات کلیه الهه ها مورد پذیرش قرار گرفته است ، به درازای هزاران سال همواره قدسیت خودرا حفظ کرده و به صورت سمبل دوران نوسنگی –عصر زن –درتاریخ جای گرفته است .ریشه هایش را چنان ژرف گسترانیده است که حتی امروز هم این فرهنگ در زبان برخی خلق ها قابل دید می باشد .این شخصیت شکوهمند زن در سرآغاز تاریخ و نیز این فرهنگ که تولید اجتماعی و اهلی کردن را به صورت یک هنر در آورده و خود را به عنوان نخستین الهه ها آشکارنموده ، هرچند پس از پیدایش جامعه طبقاتی با خطر هیچ انگاری و تحریف روبرو ماند اما بعدها دوباره پدیدار شد ه و بستر بسیاری از خیزش ها را فراهم ساخته است .
ایفای نقش الهه مادر از سوی زن در دوران مادرسالاری و تجلی خدایی هریک از حیوانات ، گیاهان و اشیای دارای اهمیت برای هریک از قبایل از طریق توتمی خاص سمبلیزه شده است . توتم بیشتر بیان سمبلیک قبایل بوده و از مفهوم کامل خدا بدور بود چیزی شبیه موجودی نیمه خدا بود اما سایر مظاهر همگی به خدا تبدیل می شدند و درراس همه آنها ، الهه مادر قرار داشت .زیرا زن ، موسس ، خالق ، نیروی زاینده و حافظ جامعه جدید بود.
در طرز فکرو ساختارذهنی دوران نوسنگی نوعی اندیشه انسان خدائی حاکم بود که بر جنس ماده متکی بوده و با توجه به اهمیت ترتیبی کلیه موجودات برای جامعه ،آنها را به خدا تبدیل می ساخت .ساختار ذهنی و اعتقادی مبتنی برالهه مادر درهر سطحی وجودداشت وبرای اولین بار الهه مادر تحت نام سترک و یا ستار به آسمانها اعتلا یافته و جاودانه گشت .

۱۰.۱۶.۱۳۸۹

تاريخ مستور زن

روشن ساختن نقش زن در بازگشت انسان به جوهر راستيش، اهميتي حياتي دارد. مرتبط با آن، اگر گذار از دوران توحش به دوران تمدن، متمدن شدن و مراحل ظهور جامعه‌ي طبقاتي را در ارتباط با همديگر در سرچشمه‌ي اصلي آنها مورد تحقيق قرار ندهيم، و اگر خصوصيات بسيار متفاوت آن را در خطوط كلي و با ديدگاهي صحيح مورد بررسي قرار ندهيم، دستيابي به يك بينش صحيح تاريخي ممكن نبوده و حتي در صورت امكان، عاري از خطا و اشتباهات عمده نخواهد بود. تا زمانيكه اشتباهات موجود در بررسي تحولات اجتماعي و تاريخي و نگرشهايي همچون ناديده‌گرفتن، كوچك انگاشتن و يا اغراق و خود‌ مركزبيني رفع نگردد، و تا هنگاميكه با معيارهايي عادلانه مورد ارزيابي و قضاوت قرار نگيرد، درك عيني و صحيح خط سير تكامل تاريخ در مراحل اوليه‌ي آن امكان‌پذير نخواهد بود. بدون روشن ساختن صحيح هر يك از مراحل تاريخ، درك امروز و تشخيص و گشودن گره‌ي كور و لاينحل انسانيت نيز ممكن نخواهد شد. در حال حاضر چنين احتمال مي‌دهند كه گويا تحولات بصورت آني صورت ميگيرند و تمام ارزيابيهاي اقتصادي، حقوقي، سياسي، نظامي و… را هم بر اين اساس انجام مي‌دهند. اين را هم تحت نام علوم محض به انجام مي‌رسانند. همان برخورد را درباره‌ي تفكيك روند توسعه اجتماعي به مراحل تاريخي و بخش‌هاي جداگانه نيز نشان داده، طوريكه هر دوره را بطور مستقل و بدون در نظر گرفتن روابط تعيين‌كننده‌ي ميان دوره‌ها ارزيابي مي‌كنند؛ هر دوره، دوره‌ي قبل از خود را يا انكار مي‌كند، يا به انحراف مي‌كشاند و يا به عنوان وسيله‌أي براي برخورد ذهني خود بكار مي‌گيرد.
امروزه يكي از دلايل اساسي رشد غول آساي نظامهاي فشار و استثمار متكي بر علم و تكنولوژي، به غير از بكارگيري شيوه‌هاي خشونت‌آميز، ارتباط مستقيمي با نحوه‌ي آفرينش علم و بكارگيري آن دارد. علم و نمايندگان آن در قبال اين وضعيت قطعاً مسئولند. بايستي آنان را بيش از كاهناني كه در برابر دولت و تمدن سومر مسئوليت داشتند، مسئول دانست. اين موضوع داراي اهميت فراواني است. مسئوليت دانشمندان و نحوه‌ي برخورد آنان با علم در قبال فلاكتهاي عصر ما؛ در رأس آنها دو جنگ جهاني و ساير جنگها، تهيدستي، آلودگي محيط‌زيست، تبعيض جنسي، توازن دهشت‌آور هسته‌أي، افزايش جمعيت، جنون تكنولوژي و مشكلاتي از اين قبيل، از مسئوليت سياستمداران و فرماندهان نظامي كمتر نبوده است. كاهنان علم به اين روند، چراغ سبز نشان داده‌اند! دانشگاههاي روزگار ما با برخوردهاي محافظه‌كارانه و خودخواهانه‌ي خويش به پرستشگاههاي قرون اوليه و وسطي مي‌مانند و در برابر وضعيت كنوني، بي‌مسئوليتي عظيمي را مرتكب شده‌اند. دانشگاهها با متهم ساختن پي‌درپي قرون اوليه و وسطي، سعي دارند خود را غسل تعميد دهند كه اين را هم تحت نام "راهكار علمي" به انجام مي‌رسانند، اما در هر حال چنين عملي، آنان را چندان پاك و منزه نخواهد ساخت. اين مبالغه نيست و تمام بررسي‌ها چنين نشان مي‌دهند كه در قرن بيستم آمار شكنجه، نسل‌كشي، گرسنگي و امراض از مجموع تمام فلاكتهاي قرون گذشته بيشتر است. اين موضوع نشانگر آن است كه بايد تمام ايدئولوژيهاي رسمي و اساسي عصرما ـ اگر واقعاً در برابر تاريخ و جامعه احساس مسئوليت مي‌كنند ـ در برابر راهكارهايي كه بكار گرفته و آثار مخربي كه بوجود آورده‌اند، از خود انتقاد بنمايند. اين انتقاد بايد بويژه درباره‌ي راهكارهاي علمي و عملكردهاي آن بطور مفصل‌تري ارائه گردد. تا زماني كه اين عمل بطور كامل صورت نپذيرد از چنين اتهامي كه "در حد كاهنان و جادوگران سرچشمه‌ي پليدي هستند"، رهايي نيافته و هيچگاه از بازخواهي و بازجويي نجات نخواهند يافت. زيرا واقعيت، همان انتقاد به جايي است كه حقيقت دارد.
ارزش تاريخي انتساب پيشرفتهاي تمدن به سومريان، و سومريان به جامعه نو‌سنگي، در راستاي آشكارسازي اين انتقاد بهتر قابل درك است. چرا كه " تاريخ تمدن با سومريان آغاز مي‌گردد". تمدن سومر در جغرافياي ميان رودخانه‌هاي دجله و فرات يعني در دشتها و ارتفاعات پست آن منطقه،در شرايط مساعد طبيعي و با برخورداري از مواهب آن بنا نهاده شد و با اتكا بر انقلاب زراعي و روستانشيني، اولين موج عظيم اجتماعي را پديد آورد. انقلاب نوسنگي حداقل بطور پيوسته از 10000 ق.م، در ابتدا تمدن سومر و پس از آن تمام تمدنهاي تاريخ را به بهاي از بين رفتن خويش هم كه باشد، تغذيه نموده است؛ در حقيقت مادر تمدنهاست. آغاز تاريخ ( تاريخ نگاشته شده) و شروع استفاده از اصل ديالكتيك، در آن سرزمينها و از سوي ساكنان آن صورت گرفته است. زيرا پر واضح است كه اگر آغازي صحيح براي تاريخ و موجوديت اجتماعي انسانها تعريف نگردد، هرگز نمي‌توان به شناختي صحيح از آن دست يافت. تاريخ و جامعه‌اي كه بطور صحيح مورد شناسايي قرار نگيرد، بطور مداوم به منشايي براي بحران و مشكلات تبديل شده و نمي‌تواند خود را از آن برهاند.
در صورتيكه به شيوه‌أي موفقيت‌آميز از متد تاريخي استفاده گردد، يك نيروي بي‌نظير حل پديد مي‌آيد. تاريخ يك كل است، در اين مكتب، هر جزئي داراي جايگاه و اهميت خاص خود مي‌باشد. اهميت كوچكترين جوامع و معمولي‌ترين فرد را نمي‌توان ناديده گرفت. "همانگونه كه تاريخ در جامعه و جامعه در تاريخ منعكس مي‌شود، جامعه در فرد و فرد در جامعه بازتاب دارد". در موضوع بكارگيري راهكار ديالكتيكي درباره‎ي تاريخ، نتيجه‎ي اساسي كه ماترياليسم تاريخي مي‌توانست به آن برسد، در اين فرمول نهفته است. اگر رهنمودهاي اصلي تاريخ را به شكل مراحل اساسي آن تعريف كنيم، درك امروز، تبديل ظلمات به روشنايي و خلق رهنمودهايي غني امكان‌‌‌پذير خواهد بود.
توسعه‌ي روش تاريخ‌پردازي اجتماعي و تاريخي و رسيدن به سطح آگاهي آن براي ما بعنوان جنبش زني كه درصدد بررسي و حل معضلات كور اجتماعي ـ تاريخي انسانيت مي‌باشد، وظيفه‌أي اساسي است. زيرا تحكم يافتن حاكميت مردسالاري طي دوره‌هاي تمدن و طرد تدريجي زن از ساختارها و نهادهاي روبنايي و زيربنايي جامعه‌ي طبقاتي، عامل اصلي تدوين كتابهاي "تاريخ بدون زن" بوده است. هنوز هم روابط زن ـ مرد و شكل‌گيري اجتماعي آن همانند سرنوشت با گونه‌أي شماتيك ارائه مي‌گردد. اين، انحرافي عظيم از تاريخچه‌ي زن است كه ناشي از تبعيض جنسي بوده و بعنوان تاريخ ارائه مي‌گردد. اكنون در موقعيتي هستيم كه بايد ارزيابي‌ها و ديدگاههاي تاريخي، اجتماعي و تمدني سيستم جامعه‌ي طبقاتي مردسالاري را به شدت مورد انتقاد قرار دهيم. زيرا در اين ديدگاه، حاكميت تاريخي و تمدني، بي‌حرمتي و حتي انكار مراحل نخستين انسانيت وجود دارد. واقعياتي كه در دوره‌‌ي شكل‌گيري انسانيت وجود داشته‌اند داراي ماهيتي هستند كه كل آينده‌ي او را تعيين مي‌سازد. زيرا ويژگي‌هاي نخستين هر چه باشند، بعدها هم در همان راستا به سير تكاملي خود ادامه خواهند داد. يكي از حقايق مهمي كه نظام پدرسالاري امروزه درصدد پوشاندن آن مي‌باشد، حقيقت خارج نمودن انسان از حالت توحش به دست زن است. هدف از پوشاندن اين دوره كه تحت پيشاهنگي زن صورت گرفته است، حفظ اقتدار سيستم حاكميت مردسالاري مي‌باشد. اين در حالي است كه حاكميت سلطه‌گرانه‌ي كاراكتر مردانه، با جوهر زن يا به بياني با جوهر ناب انساني در تضاد بوده، و تمامي ابزارها و امكاناتش را براي ادامه و ازلي ساختن حاكميت خويش به كار مي‌گيرد.
تبديل سيستم فاقد طبقه‌أي مادرسالاري كه قبل از سيستم مردسالاري وجود داشته و امروزه كاملا با كاراكتر آن در تضاد است و نقش آن در روند تكامل انساني و تمدن اين دوره آشكار گرديده است، به اراده‌ي انسانيت، پايان حاكميت امروزي يا به بياني جنگهايي كه بقاي آن را تضمين مي‌كند، خشونتها و فشارها، بيعدالتي‌ها و نابرابري‌ها را نزديك مي‌سازد. بدين ترتيب، انسانيت با هويت خويش آشنا شده و به خويشتن باز مي‌گردد.
از سويي، هر چند نقش تعيين‌كننده‌ي زن در تكامل اجتماعي انسان و روند تكامل انسان، "تئوري تكامل"، نسبتا مورد قبول واقع مي‌گردد، اما با ورود به قرن 21 ، نظام مردسالارانه‌ي حاكم به خاطر اينكه آن را همچون خطري براي اقتدار خويش مي‌داند، هنوز هم درقبول قطعي آن با شك و ترديد و انكار عمل مي‌‌كتد.
عليرغم اينكه تحولات علمي قرن 19، روند تكامل انساني را با تمام جزئيات آن آشكار ساخت؛ ذهنيت حاكميت مردسالارانه از قبول حقيقت دوره‌ي ماقبل جامعه‌ي طبقاتي و وجود دوره‌أي اجتماعي بدون طبقه، مبتني بر برابريها، مالكيت اشتراكي و حاكميت حقوق مادر، طفره مي‌رود. زيرا آغاز تاريخ جوامع تحت حاكميت مردسالاري با پايان سيستم جامعه‌ي مادرسالاري همراه بوده است. قبول مجدد نظام اجتماعي هزاران ساله‌ي مادرسالاري، به معناي پايان سيستم مردسالاري است كه از 2000 قبل از ميلاد آغاز و تا كنون ادامه يافته است. امروزه عدم پذيرش تمام شواهد علمي و تاريخي اثبات شده در مورد چهره‌ي حقيقي تاريخ، از طبقه‌ي حاكمي سرچشمه مي‌گيرد كه زمام جامعه‌ي طبقاتي را همواره در دست گرفته و از اين حقيقت تكان‌دهنده هراس دارد. زيرا همراه با شكست جامعه‌ي بدون طبقه‌ي زن‌سالار، نه تنها جنس زن بلكه همراه با او، انسانيت هم شكست خورده است؛ همچنين نه تنها سير پيشرفت زن بلكه خلقها نيز از اين دوره به بعد متوقف گرديده است. هم سير پيشرفت زن و هم خلقها در عصر نوسنگي متوقف شده‌ است.
به دليل آنكه منافع طبقاتي در سيستم مادرسالاري با محوريت زن، مطرح نبوده است، منافع حاكميت نيز مطرح نبوده است. عدم وجود برخورد حاكميت‌خواهي در جنس زن باعث جهش‌هاي كيفي در سير تحول انسانيت شده است؛ او با عطف نمودن نقش الهه، به خود اهميت شاياني قايل و احترامي در خور توجه گذاشته است. در اين عصر ابتدايي، به دليل آنكه جنس زن نه تنها خالق زندگي بوده بلكه مولد آلات وابزار مورد نياز دوام آن نيز بوده، اعتبار يافته است. امروز برخورد اقتدارگرايانه كه به واسطه‌ي ويژگيهاي زايندگي و نگهداري از كودكان، زن را به درجه‌ي دوم تقليل داده است، صحيح نبوده بلكه اين خصوصيات در انتقال انسان از حالت حيواني به انساني، عواملي تعيين كننده بوده‌اند. زيرا زنان از همان اوايل، مادراني بوده‌اند كه مسئوليت دوام زندگي نوع انسان را تقبل نموده‌اند. زن با تقبل اين مسئوليت، براي پيشبرد زندگي وحشي به سطحي معين، در چارچوب "حقوق مادر"، اولين بستر زندگي اجتماعي را فراهم آورده است. در اين سيستم اجتماعي، تمام انسانها در موقعيتي يكسان به سر مي‌بردند و اگر زندگي را خطري تهديد مي‌‌كرد، به شيوه‌أي عادلانه با وضع قوانيني مناسب، محيطي پر از صلح ايجاد كرده است. به دليل آنكه طبيعت زن درتضاد با جنگ و روند طبقاتي شدن مي‌باشد، و فطرتاً طرفدار صلح بوده، زندگي پر از صلح و برادري جوامع انساني آن روزگار را فراهم آورده است.
جوامع انساني در سيستم طبقاتي امروزي، هيچگاه نتوانسته‌اند بستر صلح و برادري واقعي سيستم مادرسالاري را بوجود آورند. زيرا طبيعت زن كه عدالت حقيقي را در دوره‌هاي آغازين تاريخ پديد آورده بود، در درون نظام حاكميت مردسالارانه‌ي امروزي مطرود و ناديده گرفته شده‌ است. در يك نظام سلطه‌گرايانه‌ كه در آن عدالت حقيقي وجود نداشته باشد، برقراري صلح و دمكراسي به معناي حقيقي‌اش، ناممكن است. زيرا خالق اين ارزشها، طبيعت زن مي‌باشد؛ بدون رهايي زن، رهايي خلقها غير ممكن خواهد بود.

۶.۲۴.۱۳۸۹

گیلان

دریا،جنگل ، رود و هزاران ماهی و صدها هزار پرنده ،دوشادوش سبزی برگ و آواز جیرجیرک ها ، حیات هزاران ساله گیلان را آواز سرمی دهند ، حیاتی که امروز در چنبره شهرها و شخصیت انسان سودگرا وسیستم اجتماعی آزادی ستیز به فراموشی سپرده شده است .
زبان و فرهنگ گیلان ترجمان حیاتی آزاد ، جاری ،طبیعی وشاد است که انبوه مخلوقات وزیبایی خدادادیش را روایت کرده و می ستاید . حدیثی که اگر اندکی از سیستم معناستیز امروز دورشده و به تاریخ کهنش بنگریم راوی بزرگ آن را می بینیم که تاهم اکنون نیز رازدار و نماینده عظیم این همه زیبایی است .
زن- مادر راوی این گستره بزرگ حیات گیلان است ، زنی که در تمام جلوه های زیبای حیاتش درآب و خاک و آسمانش متجلی است .گیلان یعنی سرزمین مقدس زن – مادری که حیات تمامی مخلوقات آن وابسته اوست .
در اسطوره های کهن و به خصوص در گیل گمش که اسطوره ای از مزوپوتامیا ست به الهه "گی" می رسیم که حامی جنگل وحیات آن است . "گی" یعنی زنده ،یعنی حیات و حیات دهنده که درزن – مادری به همین نام تجلی یافته است ولان به معنای لانه و آشیانه و سرزمین است .گیلان یعنی سرزمین زن – مادر "گی" و به معنای دیگر یعنی سرزمین بزرگ حیات . جالب ترآنکه طبق همان اسطوره "گی" دختری دارد که مسئول جاودانگی وحیات جامعه است .نام این دختر" ری" است که به درستی در رشت خوش می درخشد ،ریشت یعنی حیات ومکانی که به " ری" تعلق دارد.
این دو نشان کافیست تا فقط به تاریخ و حیات زن- مادر گیلان ایمان بیاوریم ، حیاتی که به زن گیلان جسارت و زیبایی می بخشد تا خانواده و جامعه اش را سرشار از عشق به حیات نماید.زنانگی و مردانگی در تمامی صورمتنوع حیات در گیلان وجود دارد. در بی کران دریا و جنگلش ،زایشی عظیم در جریان بوده که اوج این زایش وپویش را در اشرف مخلوقات وعالی ترین هنر خداوندگار یعنی زن – مادر متبلور می بینیم .
اما پرسش فراروی ما این است : این اسطوره عظیم و این هنرمند بزرگ حیات بشری زن – مادر ، امروز در کجای این تاریخ قرار دارد ؟
سطح آزادی و تحول هر جامعه ای منطبق با سطح آزادی و آگاهی زن درآن جامعه است ، زن امروز گیلان در چه سطحی از خودآگاهی نسبت به تاریخ هزاران ساله سرزمینش قرار دارد و سیستم اجتماعی امروز در چه سطحی از تحمیل بردگی جنسی و شخصیتی نسبت به زن ساختارمند گشته است ؟آیا جامعه امروز گیلان به رموز هستی اش آگاه بوده و یا رازها و زیبایی های مقدس سرزمین اش را از یاد برده است ؟
زن آزاد گیلان در پی رمزگشایی تاریخ زیسته شده و بدست آوردن شخصیت حقیقی زن است .زن –مادری که تا شناخته نشود و به دنبال آزادی خود نباشد جامعه نیز در مسیر طبیعی وآزاد خود قرار نخواهد گرفت ،زن آزاد گیلان برابر است با جامعه آزاد وطبیعی گیلان